X
تبلیغات
شناخت خدا- عالم درون -ذهن و روان- عرفان

شناخت خدا- عالم درون -ذهن و روان- عرفان

مقدماتی در مورد شناخت خدا- عالم درون -ذهن و روان- عرفان

روابط فامیلی (زن و مرد)

-          یکی از آفت های اساسی (دعوا برانگیز) روابط زن و شوهر ها اختلاف در روابط

فامیلی است.یعنی زن به خاطر روابط شوهر با فامیل خودش با او دچار مشکل می شود و

 برعکس.

-   این موضوع را بنده شخصا در اکثر خانواده ها دیده ام.اما مشکل کجاست؟چرا برای زنان

 مشکل است که مردشان به خانواده اش کمک کند؟

-          اصولا بسیاری از زنان سعی در قطع روابط مردان دارند. اما چرا اینگونه است

-    زنان دوست دارند دیگران بر آنها عاشق شوند(زنان بطورغریزی میخواهند محبوبه

باشند) و جلوه گری آنان نیز به خاطر همین اصل اساسی است که محور تمامی

رفتارهای دیگر زن است. بر اساس همین نکته رفتارهای زن به گونه ای است که به طور

 غریزی سعی می کند مرد را محدود کند و توجه مرد به جای خانواده پدری  و یا دوستان

 صرفا به خود او و یا بچه اش  جلب شود.یعنی زنان  عموما رفتار شوهران را در ارتباطات

فامیل پدری محدود می کنند و اگر بتوانند قطع می کنند.مقام معشوقی(محبوبی) که زنان حائز

آن هستند فریبنده تر و جذاب تر از مقام عاشقی که مردان حائز آن هستند میباشد لذا

غلبه زنان بر غریزه معشوقی خویش کاری سخت تر و پر اجرتر است . مردانی که با اقتدار

و یا دعوا ،  بیش از حد طبیعی به خانواده پدری توجه می کنند بسیار زنان را آزار می دهند

که گاه به حالت وسواس و افسردگی و انواع بیماری های زنانه بروز می کند.

 

-          مردان دوست دارند عاشق شوند (مردان بطور غریزی عاشق می شوند و سرپرستی

را برعهده میگیرند) و عاشقی همان خدمت کردن و ایثارگری در حق معشوقه است.

این غریزه اساسی مردانه محور تمام صفات دیگر اوست.بر همین اساس مردان

می خواهند در حق خانواده پدری خویش هم ایثارگری کنند.لذا لطمات غریزی زن بر

ارتباطات او با خانواده پدری اش از نظر عاطفی بسیار دردناک است.

 

-          تقابل دو صفت غریزی زن و مرد در ارتباط با فامیل مشکل آفرین است.لذا بایستی

هر دو طرف در غریزه خویش راه اعتدال را پیشه کنند.یعنی مرد کمتر برای خانواده پدری

 ایثارگری کند و زن کمتر سعی بر قطع این ارتباطات نماید.

 

-          سوالی را مطرح می کنم و امید وارم هرکس به طور وجدانی  مشاهده کند که

(در شرایط مساوی) با فامیل پدرش بیشتر و بهتر رفت و آمد داشته است و یا با فامیل مادرش ؟

-          آنچه که بنده مشاهده کرده ام عموما زنان در ارتباط با فامیل خود در قیاس با ارتباط با

 فامیل  شوهر حدود سه برابر  و بلکه بیشتر با فامیل خود رفت و آمد می کنند و به

لطایف الحیل با فامیل  شوهر کمتر ارتباط میگیرند.

 

-          اما هر غریزه ای در حد کم و طبیعی اش خوب و بر طرف کننده نیازهای طبیعی انسان

است اما غالبا انسانها حریف غریزه خویش نمی شوند و نیروی غرایز را نمی توانند مدیریت کنند

و دچار خود پرستی (غریزه پرستی) می شوند و غریزه در حالت افراط و یا تفریط بسیار مخرب

و بر ضد خودش عمل می کند.

 

-          در مورد ارتباطات نیز اکثر خانم ها راه افراط را می پیمایند و زیاده روی می کنند

اما زنی در زندگی  موفق است  ، و هم شوهرش از او راضی است و هم بچه های بهتری تربیت

 می کند که بتواند بر این غریزه اش لگام بزند و ارتباط مناسبی هم با فامیل خودش و هم

با فامیل شوهرش برقرار کند.

 

 


برچسب‌ها: مرد, زن
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 9:51  توسط کیان دیده  | 

طب حقیقی و سلامتی

بسمه تعالی

سلام!

سلام ، سلامتی می آورد.قرآن شفاست! یا من اسمه دواء و ذکره شفاء!

این جملات چه چیزی را بیان می کنند؟ و با وجود این ها چرا  بسیاری از مردم همیشه

به دنبال دوا و دکتر هستند؟

می دانیم که جهان مادی به شکلی که می بینیم فقط یک توهم است و ممکن الوجود

است که در پست ساختار عالم ماده به طور جزئی به آن اشاره شده است.

شعور و عقل است که هم سازنده و هم ماده جهان است.

جسم ما تجلی شعور ناب و بی نقص است که هدیه ای الهی است و به میزانی که

 شعور هر فردی دچار مشکل میگردد جسم نیز مشکل پیدا می کند.

در شهر حکیمان کسی که دچار مشکل اخلاقی میگردد را درمان می کنند و کسی که

بیمار می شود را زندانی می کنند!

بیماری جسمی یعنی بیماری اخلاقی ریشه دار که مورد مشاهده قرار نگرفته و رفتار

اشتباه با لجاجت تکرار شده تا جائی که جسم نیز بیمار شده است.

یعنی اگر میزان خطا در مشکل اخلاقی 10 است این خطا در مشکل جسمی 100 است!

حکیم کسی است که عالم نفس خودش است و از این راه نفس دیگران را هم خوب

می شناسد چرا که همه از نفس واحده هستیم.

حکیم جهلی را که در نفس گرفتارش هستیم کشف و مشاهده می کند و به ما یادآور

میگردد و با ما یکی میگردد و نفس پاکش را نشان می دهد و همزمان داروی جسمی

 را نیز تجویز می کند و بدین ترتیب ریشه مرض برافکنده میگردد و نه صرفا نشانه های مرض!

بیماری های جسمی نشانه های بیماری اصلی که در روان و نفس ما واقع است میباشند.

در پست قبلی در مورد فرافکنی مطالبی مطرح شد و اینکه جهان هستی و نیز جسم

ما تجلی نفس ماست که این فرا افکندن نفس در پیش چشم خودش است تا به مشاهده

بپردازد  و خودش را از هر تاریکی و نجاستی برهاند.اصل فرافکنی نیز می گوید بیماری های

 جسمی نشانه هایی از بیماری روانی(اخلاقی) است.

بنابراین فرد مریض بایستی خودش مشکل اخلاقی مرتبط با مرضش را کشف کند و از آن

توبه کند و برای اصلاح نفس خویش تلاش کند تا انشاءاله جسم وی نیز از فشار و رنج برهد

 و به سلامتی و سلام برسد.

-        کسانی که از زندگی لذت نمی برند و شاد نیستند دچار مرض قند می شوند زیرا که

شیرینی زندگی را جذب و هضم نمی کنند .

 

-        کسانی که دهانشان چفت و بست ندارد و زیاد و نپخته حرف می زنند یعنی مفاهیم

را خوب درک نمی کنند و هضم نشده حرف را بیرون می دهند دچار بیرون روی می شوند

 و روده هایشان لیز میگردد و اجابت مزاجشان زیاد میگردد.

 

در وبلاگ زیر برخی از بیماریها و ارتباطشان با روان بیان شده است.

http://rooh-jesm.blogfa.com/cat-8.aspx

http://mahshahryoga.blogfa.com/cat-41.aspx


برچسب‌ها: حکیم, سلامتی
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 14:56  توسط کیان دیده  | 

فرافکنی

بسمه تعالی

سلام دوستان !

در عجبم از عظمت و بزرگی اصل فرافکنی که چقدر ریز و دقیق جزئیات روح و روان آدمی

 را نشان می دهد! ضعف ها و قوت ها!

آینه ای عالی! یکی از بهترین ابزار برای خود شناسی و آرامش!

اما خود فرافکنی چیست؟

مشکل اغلب ما این است که برای فرار از مشکلات عاطفی و درد نکشیدن ، معمولا 

ضعف ها و دردهای عاطفی خود را به طور آگاهانه و غیر آگاهانه در درون پنهان

می کنیم و هنگامی که  کس دیگری این ضعف و مشکل را داشته باشد آینه ای برای

 ضعف ما  میگردد و موجب لمس آن زخم و درد  عاطفی می شود و لذا ما از

مکانیسم های فراری همچون خشمگین شدن ، متنفر شدن و قضاوت کردن استفاده

می کنیم تا با آنها رودرو قرار نگیریم و همچنان در جهل و آرامش کاذب و موقت ناشی

از آن قرار میگیریم.

اگر چنانچه ما خصوصیات و ویژگی های مورد نفرتمان را نداشتیم ، هیچ واکنش احساسی

 به آنها نشان نمی دادیم.به عنوان نمونه هنگامی که  تقلب  ، فریب ، حرص و آز ، شهرت ،

بی احساسی  و بی شعوری و... را در سایرین تشخیص می دادیم  بدون قضاوت و داوری

کردن ، رفتار مناسب را انتخاب میکردیم.در این صورت ما دیگر به هر انسان بی ارزش

و غیر قابل اعتمادی ، اعتماد نمی کردیم و انتظار حساس بودن هم نداشتیم.

-   در انسان دروغ باید باشد تا بتواند دروغ دیگران را باور کند .انسان صادق دروغ و فریب

را از یک فرسخی هم تشخیص می دهد.

فرافکنی : ما اغلب خصوصیات منفی پنهان شده در درون خودمان را به دیگران نسبت

می دهیم و فرافکنی می کنیم.هنگامی که به برخی از خصوصیات و ویژگی ها واکنش

عاطفی نشان می دهیم و نسبت به بعضی دیگر چنین واکنشی نداریم ، می توانیم

بفهمیم که آن ویژگی هایی  که ما را ناراحت کرده ، در خود داریم، حتی اگر هنوز به

وجود آنها آگاه نباشیم.

 

اصل فرافکنی می گوید وقتی شما از کسی و یا چیزی خوشت می آید و یا بدت می آید

 این  چیز و یا صفت دقیقا مال خودت است!

یعنی اگر من با خانمم دعوایم می شود و ایشان را سلطه گر و جبون می بینم این همان

صفت  نفس خودم است و لازم نیست که از وی ناراحتی به دل بگیرم! و یا دعوا کنم!

یعنی در کل طول زندگی من ، هستی آینه ای است که فقط صفات نفس مرا باز می تاباند.

یعنی من هستم و هستی و لاغیر!پس من از کی ناراحت بشوم!؟

در پس هر پرده بود سیر تو                           نیست در این پرده کسی غیر تو

هرچه کنی به خود کنی                            گر همه نیک و بد کنی

مولانای عزیز در داستان شیر و خرگوش و در ابیات زیر به این نکته  نیزاشارت دارد:

اى بسا ظلمى که بينى از کسان                خوى تو باشد در ايشان اى فلا ن

اندر ايشان تافته هستى تو                         از نفاق و ظلم و بد مستى تو

آن تويى و آن زخم بر خود مى زنى               بر خود آن دم تار لعنت مى تنى

در خود آن بد را نمی بينى عيان                   ور نه دشمن بوديى خود را به جان

حمله بر خود مى کنى اى ساده مرد            همچو آن شيرى که بر خود حمله کرد

چون به قعر خوى خود اندر رسى                 پس بدانى کز تو بود آن ناکسى

شير را در قعر پيدا شد که بود                     نقش او آن کش دگر کس می نمود

هر که دندان ضعيفى مى کند                       کار آن شير غلط بين می کند

اى بديده عكس بد بر روى عم                      بد نه عم است آن تويى از خود مرم

مومنان آيينه ى همديگرند                            اين خبر می از پيمبر آورند

این هستی شامل جسم خودم هم می شود.یعنی اگر من روده هایم خوب غذا را هضم

نمی کند و یبس هستم یعنی من مفاهیم را زیادی در خودم حبس می کنم و به کسی

نمی گویم و یا مال و داراییم را خیلی سفت می چسبم و بخششی ندارم!

و یا اگر مدفوع شل است یعنی زیادی حرف می زنم و علم کامل نشده و یا به عمل

نیامده را تحویل مردم می دهم.یا زیادی می بخشم و تعادل را حفظ نمی کنم!

اگر لثه ام شل است و ضعف دارد یعنی بنیاد هاضمه روانی من ضعیف است.یا زود عصبی

یا شهوانی  و یا ... می شوم!

حالا می فهمم این شعر عمیق و عجیب زنده یاد سهراب سپهری را:

 جیبشان را پر عادت کردیم.   

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.!


برچسب‌ها: آینه, فرافکنی, خود شناسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 14:25  توسط کیان دیده  | 

شوخی

هرگاه که به سمت کار اشتباهی رفتم ابتدایش آنرا دست کم

و شوخی گرفتم اما چنان بزرگ شد که طومارم را درهم پیچید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 10:13  توسط کیان دیده  | 

رنج های چشم چرانی Suffering ogle

بسمه تعالی

  1-     چشم چرانی اثرات مخربی بر اعتماد به نفس و در نتیجه میزان موفقیت افراد

می گذارد.

هنگامی که انسان مشغول دیدن تصاویر پورنو است سعی میکند مخفیانه این کار

 را انجام دهد و ترسی نیز در وجودش هست و دنیای اطراف را به چشم یک تهدید

مینگرد که مبادا وی را حین این عمل ببینند و  همچون دزدان   مشغول پاییدن اطراف

 میگردد  و تمرکز آدم بر روی پایین تر نقطه ستون فقرات که سطح انرژی حیوانی است 

 میباشد.بعد از اینکه این مشغولیت تمام شد این حس مخفی کردن خود از چشم

دیگران و احساس بی ارزشی (هم فرکانسی با پایین ترین سطوح ارتعاشی) هنوز

 با آدمی همراه است و انسان نمی تواند آنجائیکه لازم است خودش را نشان دهد 

 و حرفش را بزند و این کار را به درستی انجام دهد لذا یک حالت ضعف در آدم ایجاد

 می شود و انسان ضعیف النفس میشود و اعتماد به نفسش به شدت کاهش می یابد

 و چون خودش را بی ارزش کرده و بی ارزش دانسته است لذا خودش را مستحق

 دریافت خوبی ها و پاداش ها و پیشرفت ها نمی داند لذا میزان موفقیت آدم در زندگی

 بطور قابل توجهی کاهش می یابد.

 

2- چشم چرانی رابطه طبیعی و زیبای انسان با هستی را خراب می کند.

کسی که غرق در دیدن تصاویر شهوتناک می شود به علت جاذبه ثقیل  آن تا حد

زیادی از اطراف غافل می شود و ارتباط  طبیعی چنین کسی با دنیا  قطع می شود

 و چون تمرکز و هوش و حواسش بیشتر بر روی آلت های جنسی و تناسلی خودش

 و یا  آن فرد یا تصویر میباشد

   لذا     سایر حواس او محروم از دریافت علایم هستی می شوند و یک حالت

 غفلتی به وی دست می دهد و سایر حواس او کرخت می شوند و آن حساسیت

 و گیرندگی لازم را نخواهند داشت  و بعدا نیز این حالت ناهوشیاری انسان با کمی

 حافظه و گیج و منگی نمود خواهند داشت. لذا چنین انسانی نمی تواند زیبایی محیط

و اطراف را به خوبی ادراک نماید.

 

3- چشم چرانی رابطه طبیعی و زیبای انسان با  اطرافیان را خراب می کند.

آدم چشم چران به دیگران به دیده یک وسیله نگاه میکند و به محض اینکه کسی را

 می بیند در اولین و حساس ترین نگاه به اندام های جنسی او توجه میکند و از افکار ،

احساسات ؛ منش و روحیه دیگران غافل می ماند لذا خودش را از دریافت برکات دیگر

 وجود دیگران محروم می کند و ارتباطی ناقص و کج و معوج با دیگران خواهد داشت و

 دیگران هم ناخودآگاه به او به چشم حقارت می نگرند.

 

4- چشم چرانی به علت  ایجاد اضطراب و عملکرد ناصحیح چاکراهای 1 و 2 موجب

 تضعیف جسم و قوای جنسی انسان میگردد و می دانیم که چاکراهای 1 و 2 به

 شدت بر عملکرد سیستم ایمنی بدن تاثیر گذارند لذا تضعیف چاکراهای 1 و 2 موجب

بروز بیماری های مختلف جسمی خواهند شد.

5- چشم چرانی مصرف بیهوده و نابجای انرژی جنسی است وقتی که پتانسیل

انرژی جنسی شما کاهش یافت آنگاه جوابگوی درست نیازهای جنسی همسر

 خود نخواهید بود و ارتباط زن و شوهر خدشه دار خواهد شد که این به نوبه خود

اثرات مخربی بر پیکره خانواده خواهد داشت.

6-چشم چرانی یک نوع خیانت است زیرا اگر آن کسی که شما را امین دانسته و

به شما اعتماد کرده است و  مورد چشم چرانی شما قرار بگیرد به اعتماد او خیانت

 کرده اید  و اگر آن شخص خودش را در معرض چشم چرانی قرار داده است و قصد

 فساد دارد شما با او همراهی کرده اید و در این صورت باز هم به دیگران خیانت کرده اید

 و موجب توسعه این موضوع شده اید.و از همه مهمتر اینکه به گوهر والای انسانیت

 خودتان خیانت کرده اید.

7-چشم چرانی موجب احولیت و کند ذهنی میگردد.از نظر سیستم انرژی انسانی هر

 چاکرایی در روی ستون فقرات قرینه خودش را هم در پشت ستون فقرات دارد  و

 چاکرای ریشه (چاکرای 1) و چاکرای تاج (چاکرای 7) در ابتدای سیستم اعصاب

 مرکزی(مغز) و انتهای ستون فقرات نیز قرینه یکدیگر محسوب می شوند و تضعیف

چاکرای 1 تضعیف چاکرای 7 یعنی قوای مغزی را در پی خواهد داشت.

8- چشم چران آرام و قرار ندارد و در آرامش نیست.

9-از چشم به دل راه دارد و چشم آلوده دل را آلوده می کند و دل آلوده همه وجود

انسان را ناپاک و فاسد می کند.

10-غم و غصه چشم چران بسیار است و معمولا اندوهگین است.

11- چشم چرانی به لایه های سه گانه  جسمی ، حسی و ذهنی انسان آسیب جدی

 وارد می کند.

12- آدم چشم چران می داند که با این عمل موجب از بین رفتن فرصت های خودش

 شده است لذا از  خودش بدش می آید. احساس حقارت دارد و به خودش نفرین

می فرستد.

13- آدم چشم چران مورد ظلم و ستم دیگران واقع می شود ولی قدرت واکنش و

دفاع ندارد.و خودش را مستحق ظلم می داند.

14-قبل از شروع چشم چرانی انسان در خیالش می بیند که به گنج دسترسی خواهد یافت

(جاودانگی) و سرچشمه لذت ، و با شروع چشم چرانی (تصاویر شهوتناک) به علت تحریک

 انرژی جنسی تا مدتی انسان احساس برافروختگی و لذت ناشی از غلیان انرژی را می کند اما

با ادامه این وضع جسم انسان شدیدا از انرژی تخلیه میگردد و ناتوان میگردد و چون تفاله ای

خالی از امکان هرگونه عملی باقی می ماند که باعث  احساس حقارت ، افسردگی ، بی حسی ،

سردرد و ... میگردد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 11:23  توسط کیان دیده  | 

رزق و روزی

بسمه تعالی

سلام دوستان

بسیارند کسانی که برای به دست آوردن رزق بیشتر (چه مادی و چه معنوی) بسیار

تلاش می کنند به حدی که آرامش و شادی زندگی آنها گرفته می شود.

و چه بسا رزق واقعی خود را نیز از دست می دهند.اما این از طمع نفس است.

بشنو این نکته که خود را  ز غم آزاده کنی                خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

انسان بایستی در زمان حال باشد و خوش باشد  و اجازه جولان زیاد را به تخیلات و

افکارش ندهد.

در محدوده کوچکی بایستی جلوتر از حال (وضعیت موجود) رفت و دوباره به حال بازگشت.

آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد                         حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات                         مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

بایستی ساده بود در همه شئون. سادگی آسودگی است.

رضایت و قناعت به رزق و روزی مادی و معنوی کلید خوشبختی است.

کار خود گر به کرم باز گذاری حافظ                        ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی

وقتی  که به شدت طالب کمال هستید و برای رسیدن به آن تلاش می کنید ، به جای قبول و

بودن با آن چیز و در واقع قناعت کردن به آنچه که هست ، مدام تصاویر گوناگون از آنچه

 که می توانست باشد را با هم مقایسه می کنید.کمال گرایی تلاشی است برای زندگی

 کردن و سکونت در جهان فرضی و تخیلی تا به واسطه آن از تجربه کردن جهانی که

 هم اکنون در آن زندگی می کنید بگریزید.

کمال گرایی ، نقطه مقابل آگاهی احساسی و هشیاری عاطفی است.

حتی اگر این احساسات دردناک باشند.كمال گرايي مثبت آن است كه با آگاهي و

درك جامع شرايط اكنون  انتخاب هايي كنيم كه روحمان خواستار آن است.و بدين ترتيب

در مسير خلق تجلي بالاتري از روح الهي هستيم.كمال گرايي منفي بدور از

واقعيت و  وضعيت اكنون است و بلكه در تلاش براي سرپوش گذاشتن بر وضعيت ‘ افكار و

احساسات اكنون كه نياز به  مشاهده ‘ درك و بررسي دارند ميباشد


برچسب‌ها: رزق و روزی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 11:46  توسط کیان دیده  | 

فراتر از جسم

مجله آمریکایی «نیوزویک» در شماره جدید خود مطلبی را به پزشک متخصص مغز و اعصاب اختصاص داده است که به گفته خودش، هفت روز «زندگی‌ای با هوش غیرانسان» را تجربه کرده است، تجربه ای که وی آن را حسی شیرین و «آن جهانی» می داند. وی از دنیایی سخن می گوید که اتحاد اساس آن است و آن قدر زیباست که «پنج ثانیه اش ارزش عمری انتظار را دارد.»

دکتر «ایبِن الکساندر» که تجربه خود از مرگ و نیستی را در مطلب ویژه مجله «نیوزویک» به رشته تحریر در آورده، می‌نویسد:

به عنوان یک جراح مغز هیچگاه به پدیده تجربه‌های جهان پس از مرگ و چنین مقولاتی باور نداشتم. پدرم هم مانند خود من جراح مغز و اعصاب بود و من نیز به تبعیت از او راه خود را در دنیای علم پی گرفتم و جراح مغز شدم و در دانشگاه های زیادی از جمله «دانشگاه هاروارد» به تدریس این شاخه از علم پزشکی پرداختم. بنابراین، ‌کاملاً می دانم در مغز آدم‌هایی که ادعا می کنند آن جهان را تجربه کرده‌اند چه می‌گذرد.

مغز آدمی از مکانیسم اعجاب آور و در عین حال فوق العاده ظریفی برخوردار است، کافیست اندکی از اکسیژن دریافتی مغز بکاهید تا واکنش نشان دهد. با چنین اوصافی، برایم جای تعجب چندانی نداشت که آدم‌هایی را ببینم که بعد از گذران دوره درمانی پس از آسیب‌های جدی و بازیابی هوشیاری خود، از تجربه‌های شگفتشان افسانه‌سرایی‌ها کنند. اما هرچه می‌گفتند هرگز بدان معنا نبود که چنین بیمارانی در دنیای واقعی به جایی سفر کرده باشند. مورد من نیز از دو جهت با تجربه همه این بیماران متفاوت بود؛ اول اینکه بخش کورتکس مغز من به طور کامل از کار افتاده بود و دوم اینکه در تمام مدت اغما نشانه‌های حیاتی من تحت نظارت دقیق پزشکان قرار داشت و پیوسته ثبت می‌شد.

این را هم بگویم که پیش از این‌ها، تعریفی که از خودم داشتم یک مسیحی معتقد بود که چندان هم عامل به فرائض دینی نیست. با این وجود از کسانی که علاقه‌مند بودند عیسی مسیح را موجودی فراتر از یک آدم خوب معمولی به حساب آورند هم کینه‌ای به دل نداشتم. حرف آنهایی را می‌فهمیدم که دوست داشتند باور کنند که بالاخره یک جایی در این دنیا خدایی هم هست و در دلم بهشان غبطه می‌خوردم که این ایمان بدون شبهه چه آرامشی را برایشان به ارمغان آورده. با این همه، به عنوان یک دانشمند می‌دانستم که خودم نباید چنین باورهایی داشته باشم.

اوضاع بدین منوال بود تا اینکه سال ۲۰۰۸ رسید و در حالی که بخش «نئوکورتکس» مغزم از کار افتاده بود، هفت روزی را در حالت اغما به سر بردم. در غیبت یک نئوکورتکس فعال، چیزی را تجربه کردم که موجب شد باور کنم که برای وجود هوشیاری پس از مرگ هم دلیل علمی وجود دارد. همینجا بگویم چون می‌دانم شکاکیون چه نظری راجع به چنین حرف‌هایی دارند، داستانم را با منطق و زبان علمی «یک دانشمند» بازگو خواهم کرد، یعنی همان چیزی که هستم.

 

اوایل صبح خیلی زود، حدود چهار سال پیش با یک سردرد شدید از خواب بیدار شدم. تنها به فاصله چند ساعت، کورتکس مغزم کاملا از کار افتاد. کورتکس بخشی است که کنترل اندیشه ها و احساسات ما را برعهده دارد و باعث تمایز ما از دیگر جانداران است. پزشکان بیمارستان عمومی «لینچبرگ» در ایالت ویرجینیا، که دست برقضا خودم هم آنجا به عنوان جراح مغز و اعصاب کار می‌کردم، به این نتیجه رسیدند که دچار نوعی مننژیت نادر شده‌ام که بیشتر در نوزادان دیده می‌شود. باکتری «ای کولی» افتاده بود به جان مایع مغزی نخاعم و ذره ذره مغزم را می‌خورد.

آن روز صبح، وقتی به اتاق اورژانس رفتم، اوضاعم آنقدر بد بود که امید چندانی به بهبود و ادامه زندگیم در قالب چیزی فراتر از یک گیاه وجود نداشت. مدتی زیادی نگذشت که همان روزنه امید هم از دست رفت. هفت روز در اغمای کامل بودم، بدنم به هیچ محرکی پاسخ نمی داد و فعالیت‌های عالی مغزم کلاً مختل شده بود.

در چنین شرایطی هیچ توجیه علمی‌ای برای این حقیقت وجود ندارد که در حالی که بدنم در اغما کامل به سر می‌برد، ذهنم، هوشیاریم، خود خویشتنم، حی و حاضر بود. نورون‌های کورتکس مغزم به واسطه حمله باکتریایی فلج شده بودند، اما نوعی هوشیاری و معرفت ورای ظرفیت‌های مغزی مرا به بُعد دیگری از این کائنات برد، بُعدی که حتی خوابش را هم هرگز ندیده بودم و هیچگاه در زمره باورمندانش نیز قرار نداشتم.

باری، ماه‌ها سپری شد تا بتوانم برای خودم هضم کنم که چه بر من گذشت. سوای غیرممکن بودن وجود هرگونه هوشیاری در شرایطی که داشتم، چیزهایی که آن موقع تجربه کرده بودم برای خودم هم به هیچ وجه توجیه پذیر نبود: اول، یک جایی در میان ابرها بودم. ابرهایی بزرگ و پُف کرده به رنگ صورتی و سفید که در مقابل آسمان «آبی تیره» تضاد مشهودی ساخته بود.

بالاتر از ابرها -بی نهایت بالاتر- دسته دسته موجوداتی شفاف و نورانی در آسمان این طرف و آن طرف می‌رفتند و خطوط ممتدی را دنبال خود در فضا بر جا می‌گذاشتند. پرنده بودند یا فرشته؟ نمی‌دانم. بعدها که برای توصیف این موجودات دنبال واژه مناسب می‌گشتم این دو کلمه به ذهنم رسید، اما هیچ یک از این دو حق مطلب را درباره این موجودات اثیری ادا نمی‌کند که اساساً از هر آنچه در این کره خاکی می‌شناسم تفاوت داشتند، چیزهایی بودند پیشرفته‌تر و متعالی‌تر.

در دنیایی که بودم، دیدن و شنیدن دو مقوله جدا از هم نبود. انگار که نمی‌شد چیزی را ببینی یا بشنوی و به بخشی از آن بدل نشوی. هرچه که بود متفاوت بود و در عین حال بخشی از چیزهای دیگر، مثل طرح های درهم تنیده فرش های ایرانی...یا نقوش بال یک پروانه.

اما از این همه شگفت‌آورتر، وجود «فردی« بود که مرا همراهی می کرد؛ یک زن.

جوان بود و جزئیات ظاهری او را به طور دقیق به یاد دارم. گونه‌هایی برجسته و چشمانی به رنگ آبی لاجوردی داشت و دو رشته گیسوان طلایی- قهوه‌ایش در دو طرف صورت، چهره زیبایش را قاب گرفته بود. بار اول که او را دیدم روی یک سطح ظریف و نقش دار حرکت می‌کردیم که بعد از لحظه ای فهمیدم بال یک پروانه بود. میلیون‌ها پروانه دورمان را گرفته بودند و در رقص هماهنگ امواجی که ساخته بودند به جنگلزارهای پایین سرازیر می‌شدند و مجدد به بالا و دور ما اوج می‌گرفتند. انگار که رودی از زندگی و رنگ در هوا جریان داشت. لباس زن ساده بود، مثل یک کشاورز. اما رنگ‌هایش همان ویژگی درخشان، تأثیرگذار و سرشار از زندگی‌ای را داشت که در دیگر چیزهای حاضر در آن مکان به چشم می‌خورد.

زن به من نگاهی انداخت، جوری که می گویم تنها پنج ثانیه از آن نگاه ارزش تمام زندگی تا آن لحظه را دارد و هر چه قبل از آن به سرتان آمده باشد، دیگر اهمیتی ندارد. نگاهش عاشقانه نبود. دوستانه هم نبود. نگاهی بود که ورای تمامی اینها بود و فرای همه مراحل عشقی که این پایین در زمین شناخته‌ایم. چیزی برتر بود که همه انواع دیگر عشق را درونش داشت ولیکن از همه آنها بزرگتر بود.

زن بدون اینکه واژه‌ای بر زبان آورد با من حرف زد. پیامش مثل نسیمی به درونم نفوذ کرد و همانجا در دم فهمیدم که همان است. فهمیدم دنیای دور و برمان نه رویا است و نه گذرا و بی‌اساس است، بلکه حقیقی است.

پیامی که از زن گرفتم سه بخش داشت، که اگر بنا باشد به زبان زمینی ترجمه‌اش کنم، چیزی شبیه به این خواهد شد:

«بسیار معشوقی و نازنین، تا همیشه.»
 
«هیچ ترسی نداری.»
 
«هیچ اشتباهی مرتکب نخواهی شد.»
 


فیزیک نوین می‌گوید که جهان پیرامون ما یکپارچه و غیرمنفک است. اگرچه به ظاهر در دنیایی از تفاوت ها زندگی می کنیم، برپایه قوانین فیزیک، زیر این ظاهر متفاوت هر شیء و هر رویدادی در هستی در پیوند کامل با اشیا و رویدادهای دیگر است و به بیان دیگر «فرق باطن» وجود ندارد.

تا پیش از تجربه‌ام، همه این نظرات برایم جنبه انتزاعی داشتند و درک‌ناپذیر، اما امروز حقیقت‌های زندگیم را تشکیل می‌دهند. به این باور رسیده‌ام که کائنات بر اساس وحدت ایجاد شده است. اکنون می‌دانم که عشق را هم باید به این معادله افزود. دنیایی که من در اغمای بدون مغز انسانیم تجربه کردم همانی بود که آلبرت انیشتین و عیسی مسیح، هر دو، از آن سخن گفته‌اند و صد البته که هر کدام با روش بسیار متفاوت خودشان.

من سال‌های سال به عنوان جراح مغز و اعصاب در معتبرترین مؤسسات جهانی خدمت کرده‌ام. می‌دانم که بسیاری از همکارانم بر این باور پافشاری می‌کنند که مغز، و به ويژه کورتکس، این عضو کلیدی، سر منشأ هوشیاری خاص نوع آدمی است. خود من هم همین طور فکر می‌کردم. اما این باور، این نظریه امروز در برابر من رنگ باخته و آنچه بر من گذشت در پهنه باورهایم جایی برای آن باقی نگذاشت. از همین رو قصد دارم باقیمانده عمرم را به بررسی ذات راستین هوشیاری بپردازم و به همکارانم در عرصه علم و نیز به جهانیان نشان بدهم که ما پدیده‌هایی بسیار بسیار فراتر از مغزهای فیزیکی خود هستیم.

در دنیای امروز بسیاری بر این عقیده‌اند که واقعیت معنوی دین در دنیای مدرن قدرت خود را از دست داده و علم، در برابر ایمان، راه رسیدن بشر به واقعیت وجود است. پیش از این تجربه، من نیز تا حد زیادی در صف طرفداران این مکتب بودم، اما امروز متوجه شده‌ام که این دیدگاه به شدت ساده‌انگارانه است. تصویر مادی‌گرا از کالبد و مغز به عنوان مولدان هوشیاری، و نه ظرف آن، محکوم به شکست است. در مقابل، تلقی نوینی از کالبد و ذهن ظهور خواهد کرد که هم اکنون هم نشانه‌هایش را می‌توان مشاهده کرد. این دیدگاه نو به همان میزان مبتنی بر دین است که بر دانش استوار و غایتش را چیزی قرار خواهد داد که بزرگترین دانشمندان بیش و پیش از هر چیزی در طول تاریخ بشری همواره در جستجوی آن بوده اند؛ چیزی به نام حقیقت.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 8:54  توسط کیان دیده  | 

جایگاه قلب و احساس در وجود انسان

بسمه تعالی

بخش اول:اهمیت و جایگاه احساس

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند --- آنکه این کار ندانست در انکار بماند.

1-طولانی ترین سفر زندگی ، طی طریق راه بین ذهن تا قلب است.

2- اگر شما بتوانید مشکلات دیگران را بدون اینکه با احساسات درگیر شوید ، درک کنید می توانید در مورد مشکلات خود هوشیارتر باشید.

3-قدرت حقیقی هماهنگی ذهن و دل است .هماهنگی احساس و فکر است. هماهنگی بین این دو فقط با آگاهی از افکار و احساسات بوجود می آید.و آگاهی با خود آگاهی (از خود آگاه بودن) ایجاد میگردد.

4-قلب قانون گذار(مقننه) ، تن اجرا کننده (مجریه) و ذهن قضاوت کننده ( قضائیه) است.

5-همه فعالیت های فکری و بدنی از امیال است و ریشه امیال در قلب است و مشخصه بارز قلب احساسات است.

6- جهل و نا آگاهی موجب احساس ترس می شود و بالعکس.ترس حسی است و جهل ذهنی .لذا شاهد بودن که موجب آگاهی است موجب دلیری و فرو رفتن در دل ترس ها می شود.

7-همه ادراکات ما و دریافت های ما مبنا و ریشه حسی دارد توسط حواس بدنی ، روانی و یا روحی ، لذا دل کانون ادراک و معرفت است. ذهن  فقط وجود را تجزیه وتحلیل میکند وبه ایده و آرمان و قضاوت می کشاند. ذهن انسان فقط قادر به درک  " شدن" است آنھم اگر متکی به فهم قلبی نباشد کل این جریان شدن و تکامل مبدل به دور باطل و جنون می گردد. ذهن فقط براساس تصاویر و علائم سمبلیک تصویری کار می کند لذا ذهن هیچگاه حقیقت را درک نمی کند بلکه  در بهترین حالت تصویر حقیقت را منعکس میکند. تشخیص چیزها از یک دیگر وتشخیص رنگ و صدا و بو و حالات و صفات و ویژه گیها و موجودیت ها تماماً از قلب است و نه ذهن. ذهن آدمی این دریافت ها را به قیاس می کشاند و قلمرو کاربردها و برنامه ریزیها و قضاوت و اولویت است در خدمت حیات دنیوی و توسعه معیشتی. همانطور که  « توجه » واقعه ای در قلب انسان است که اساس ادراک می باشد. یعنی دل انسان است که متوجه چیزها در جهان می شود و چیزها را در می یابد. مواد اولیه شناخت در دل پدید می آید.

8- دل همان قلمروی « کن » می باشد(فرمان دهنده) و امر خدا را مستقیماً دریافت می کند و به حواس و هوش ذهنی و اعضاء و جوارح می فرستد.

9- به تجربه می دانیم که همه افکار و آمال و برنامه ها و اعمال بشری معلول و محصول آن جریانی در دل است که احساسات نامیده می شود. می دانیم که مادی ترین افکار و اعمال انسان محصول جبری احساسات او هستند. پس تا قلمرو احساسات بشری درک نشود در واقع اندیشه و اعمال و اراده بشر هم درک نشده است و سائر ادراکات اموری سطحی و بی ریشه اند و حداکثر به معنای فهم معلولات هستند. قلب شناسی همان علت شناسی است و اراده شناسی و خودشناسی.

10- انسان مجبور به افکار و اعمالی است که بطرز مرموزی تحت الشعاع احساسات کور و نامفهوم است. پس قلب شناسی تنها راه درک جبر وجود است و می دانیم هر آنچه که فهم نشود جبر تلقی می شود و لذا قلب شناسی تنها راه نجات از هر جبری می باشد. اختیاری جز در معرفت بر قلب حاصل نمی آید.

11- بزرگترین ویژه گی و صفت محسوس دل آدمی همانا عشق و پرستش و ایثار است.

12- کسانی که به احساساتشان توجه نشان می دهند و همزمان  با شاهد بودن بر افکارشان  می توانند صاحب دل و یا زنده دل شوند.در قلمرو ذهن انسانها تصاحب می کنند و در قلمرو دل می بخشند و ایثار می کنند.

13-  آن جا درد شماست ، آن درد بنیادی که چرا جهان هستی مطابق میل شما نیست، شما اصرار می کنید ، مقاومت می ورزید تا ثابت کنید که خواسته های شخصی و ذهنی شما مهمتر از نیاز های روحی شماست.اما شرایط زندگی ، همیشه بیانگر نیازهای روحی شما می باشد.

14- هر حس و عاطفه ای نشانگر اطلاعات مهم درباره خود شماست.هر احساسی پیامی است از طرف روح شما.هیچ مشاوری نمی تواند این اطلاعات را به شما بدهد.عواطف را مثل هدیه ببینید.هدیه ها بخشی از رشد معنوی شما هستند.

15- برای تشخیص بهتر احساسات و عواطف خود سعی کنید آنها را نامگذاری کنید.

16- هر حس دردناک در بدن که در نتیجه رها شدن انرژی در حالت ترس و تردید ایجاد می شود ، فکر خاصی را به همراه دارد.

17-وقتی که انرژی ، دستگاه انرژی بدن شما را در حالت عشق و اعتماد ترک کند ، احساس آسودگی و آرامش در بدنتان ایجاد می شود و اگر در حالت ترس و تردید ترک کند احساس انقباض و گرفتگی و درد می کنید.

18-وقتی که همواره نسبت به تمامی احساس های خود آگاه و هوشیار هستید ، در واقع در ارتباط مداوم با روح خود قرار دارید.احساسات زبان و پیام روح شما به خود آگاهی و شخصیت شماست.توجه به پیام های روح گاهی بسیار دشوار و دردناک است در این حالت هاست که فرار کردن و خود فراموشی (استفاده از تلویزیون ، غذا خوردن ، بیرون رفتن ، خرید کردن ، افکار نامربوط  و ...) بسیار ساده تر از هوشیار ماندن و گوش چشم دادن به پیام هاست.

19-نکته مهم این است که در هنگان طغیان احساسات خود را یک قدم عقب بکشیم و شاهد باقی بمانیم اگر با موج احساسات و عواطف برویم در حقیقت ابعاد مختلف ماجرا را نمی توانیم ببینیم و تحت تاثیر آن احساس فقط در جزئیات فرو می رویم لیکن با شاهد بودن  نه تنها می توانیم بر آنها مدیریت کنیم بلکه ابعاد متنوعی از ماجرا را نیز مشاهده  و درک می کنیم. با شاهد باقی ماندن در این مواقع ما خود آگاه می شویم و خود حقیقی را درک می کنیم.

20-یکی از ضروریات شناخت صحیح و عمیق درون احساس صمیمیت با دیگران و جهان هستی است.احساس صمیمیت بدین معناست که تمام حفاظ ها و سپرهای خود را دور می ریزید و بدون هیچ قید و شرط و احتیاطی  از لحظه اکنون به آرامش می رسید.بدون صمیمیت شما دیواری بوجود آورده اید که نه تنها شما را از سایرین ، بلکه بین شما و احساس هایتان نیز جدائی می افکند.صمیمیت به این معنی نیست که تمام نگرانی های خود را به دیگران بگویید اما لازم است که تمام نگرانی های خود را تجربه کنید و شاهد باشید .در این صورت حساس خواهید شد و نگرانی دیگران را نیز درک خواهید کرد و با دیگران همدردی خواهید نمود.احساس صمیمیت برای ما یک امر طبیعی و فطری است و زمانی که صمیمی هستیم از زندگی رضایت خاطر داریم.در واقع با احساس صمیمیت ما نسبت به رشد روحی و روانی دیگران تعهد بیشتری خواهیم داشت و صرفا به پیشبرد پروژه ها نمی اندیشیم.در حقیقت تغییر دنیا مستلزم تغییر خود ماست که در خدمت روحمان باشیم تا دنیا نیز بهتر شود.

بخش دوم : راههای فرار

21-ما دارای الگوها و طرح های عاطفی از پیش معینی هستیم. اغلب مردم انرژی خود را به کار می برند تا شرایط و علت عواطف احساس های دردناک خود را تغییر دهند اما تغییر شرایط بیرونی ، طرح ها  و الگوهای واکنش احساسی و عاطفی ما را تغییر نمی دهند.برای ایجاد تحول باید این الگوهای رفتاری-احساسی مشاهده و شناخته شوند.

22-احساس عصبانیت راهی برای فرار و نادیده گرفتن دردهای درونی است.درد هایی که روکشی برای ترس و احساس بی ارزشی است. عصبانیت مقاومت در برابر شرایطی است که من نمی خواهم.شما اصرار می کنید تا ثابت کنید که خواسته های شخصی شما مهمتر از نیازهای روحی شماست اما شرایط زندگی همیشه بیانگر نیازهای روحی شماست.

شما بطور مداوم و پیوسته با آنچه که روح تان خواستار آن است روبرو می شوید . اگر در برابر آن ها مقاومت کنید و رویدادها را نپذیرید در واقع با :    الف)هدف زندگی خود     ب) مهر و رحمت هستی و کائنات    ج)هدایتها و حمایت های عالم غیب مخالفت و ایستادگی کرده اید و نتیجه آن درد و رنج است.

23- اعتیاد به کار کنشی برای فرار از عواطف و احساسات است.اعتیاد به کار ، استثمار و بهره برداری از موقعیت ها و افراد ، به منظور گریز و فرار از درد است.وقتی خود را در کاری غرق می کنید اختیار زندگی خود را از دست می دهید.اختیار زندگی شما در دست احساسات دردناک است.

24-احساساتی شدن نیز نوعی فرار از احساس های عمیق و اصلی پشت صحنه است فرد احساساتی نمی تواند شاهد بماند و با موج احساسات به این سو و آن سو میرود لذا افراد احساساتی نیز همانند افراد عصبی توانایی شناخت لایه هایی زیرین شخصیت خود را ندارند.

25-فقدان حس ارزشمندی برای خویشتن منشاء و منبع اصلی تمامی دردهای عاطفی و احساسی است.

26-حس ارزشمندی از عملکرد صحیح چاکراهای سر و ریشه (7 و 1) ناشی میگردد.يعني در هر گونه اعمالمان مخصوصا روابط جنسي  خدا را در نظر ميگيريم و تمركز حسي-جسمي روي چاكراي هفت است و همچنين از حس غارتگري جسمي و مادي بدور هستيم و بلكه در حال بهره رساندن مادي و جسمي به طرف مقابل هستيم.

27-اگر ارزشمندی و توجه به ارزش ها  حسی نباشد و صرفا ذهنی و فکری باشد موجب تولید توهمی بنام من میگردد .

28-من یا خدای ذهنی حاصل برهمکنش ذهنی ارزش هاست.

29- ایده آل گرایی موجب غافل شدن از موقعیت حال میگردد و روپوشی بر احساس ها و افکار  انسان است.

30-همه چیز در زمان حال بی نقص  است و بی نقصی آن بدین معناست که ما در حال تجربه کردن نتیجه اعمال خودمان هستیم.

31-هرگاه بتوانید رابطه بین انتخاب گزینه ها ، موقعیت و شرایط پیرامون خود را به وضوح و روشنی ببینید و درک کنید ، به کمال آن شرایط و  وضعیت پی خواهید برد.در این صورت شما این توانایی را کسب می کنید که بتوانید آنها را تغییر دهید.

32-وقتی  که به شدت طالب کمال هستید و برای رسیدن به آن تلاش می کنید ، به جای قبول و بودن با آن چیز و در واقع قناعت کردن به آنچه که هست ، مدام تصاویر گوناگون از آنچه که می توانست باشد را با هم مقایسه می کنید.کمال گرایی تلاشی است برای زندگی کردن و سکونت در جهان فرضی و تخیلی تا به واسطه آن از تجربه کردن جهانی که هم اکنون در آن زندگی می کنید بگریزید.

33-کمال گرایی ، نقطه مقابل آگاهی احساسی و هشیاری عاطفی است.حتی اگر این احساسات دردناک باشند.كمال گرايي مثبت آن است كه با آگاهي و درك جامع شرايط اكنون  انتخاب هايي كنيم كه روحمان خواستار آن است.و بدين ترتيب در مسير خلق تجلي بالاتري از روح الهي هستيم.كمال گرايي منفي بدور از واقعيت و  وضعيت اكنون است و بلكه در تلاش براي سرپوش گذاشتن بر وضعيت ‘ افكار و احساسات اكنون كه نياز به  مشاهده ‘ درك و بررسي دارند ميباشد.

34-خشم و عصبانیت سازوکاری است که برای پوشاندن دردهای درونی و تغییر عوامل بیرونی بکار میرود و نقطه مقابل آن که دقیقا همین کار را می کند میل به راضی کردن دیگران است. این ایثارگری دروغین نیز پوششی بر احساس های خود است در پوستین واژگونه ، احساس کردن دیگران!

35-یکی از ترفندهای نفس برای فرار از واقعیت موجود و احساسات دردناک  حواس پرتی و نیمه کاره رها کردن امور است.وقتی که حواس خود را از کاری پرت می کنیم ، باید بدانیم که این کار همانی است که برای آن به دنیا آمده ایم.حواس خود را پرت کردن و به دلمشغولی های موقت و سطحی مشغول شدن تسکین موقتی برای تجربه نکردن احساسات دردناک  پنهان است.

36 بی حوصلگی زمانی حاصل می شود که شخص نمی تواند کار یا وضعیت جذابی پیدا کند که بتواند توجه و حواس خود را از عواطف و احساس هاي خود دور كرده و در واقع با حواس پرتي زندگي كند.عارضه ي بي حوصلگي يك نوع مقاومت و دفاع در برابر آگاهي و هشياري عاطفي است.

37- اگر چنانچه نسبت به زندگی شکرگزار بوده و هر روز به آینده ی خود چشم امید داشته باشید این امر طبیعی است اما کسی که دارای خوش بینی مفرط است نه نسبت به زندگی شکرگزار است و نه نسبت به آینده ی خود امیدوار!خوش بینی مفرط راه فراری است برای ندیدن شکستها ، دردها و تناقضات.

38-همیشه و بطور یکطرفه و بدون بررسی خود را محق دانستن نیز راهی برای فرار از حقیقت و رنج هاست.راهی برای ندیدن! راهی برای کوری و کری!

39-دردهای عاطفی و احساسی برای خود دلیلی دارند.یافتن و درمان کردن علت و ریشه درد  عاطفی و احساسی ، مبنای یک رشد معنوی ناب و اصیل است.تمامی افرادی که در مدرسه ی زمین به دنیا آمده اند باید به دنبال انجام این کار باشند.علت اصلی دردهای عاطفی و احساسی ، بخش هایی از شخصیت هستند که با ادراک های آرمانی و نگرش های والای روح هماهنگ و همسو نمی باشند.

40- تمایلات جنسی اعتیاد گون ناشی از احساس بی ارزش بودن و دوست داشتنی نبودن  است و بالعکس آن نیز صادق است.یعنی در یک رابطه جنسی سالم ، مسئولانه ،  صمیمانه و بر مبنای احترام و ایثار است که احساس ارزشمندی و محبوب بودن پدید می آید.رابطه جنسی صحیح یک تعامل دو طرفه حاوی عشق ، قدر شناسی و مراقبت و یگانگی  است در حالی که در حالت منفی هر یک از طرفین قصد چپاول و بهره برداری حداکثری بدون  ملاحظات دیگر را از طرف مقابل دارد و این روابط هیچگونه عمق احساسی و روانی پیدا نمی کندو سطحی باقی می ماند.

41-اعتیاد به الکل و مواد مخدر و پرخوری افراطی جملگی راههای فرار از دردهای عاطفی و استرس و فشارهای مختلف است.

42- فرافکنی : ما اغلب خصوصیات منفی پنهان شده در درون خودمان را به دیگران نسبت می دهیم و فرافکنی می کنیم.هنگامی که به برخی از خصوصیات و ویژگی ها واکنش عاطفی نشان می دهیم و نسبت به بعضی دیگر چنین واکنشی نداریم ، می توانیم بفهمیم که آن ویژگی هایی که ما را ناراحت کرده ، در خود داریم، حتی اگر هنوز به وجود آنها آگاه نباشیم.

 اگر چنانچه ما خصوصیات و ویژگی های مورد نفرتمان را نداشتیم ، هیچ واکنش احساسی به آنها نشان نمی دادیم.به عنوان نمونه هنگامی که  تقلب  ، فریب ، حرص و آز ، شهرت ، بی احساسی  و بی شعوری و... را در سایرین تشخیص می دادیم  بدون قضاوت و داوری کردن ، رفتار مناسب را انتخاب میکردیم.در این صورت ما دیگر به هر انسان بی ارزش و غیر قابل اعتمادی ، اعتماد نمی کردیم و انتظار حساس بودن هم نداشتیم.

مشکل اغلب ما این است که برای فرار از مشکلات عاطفی و درد نکشیدن ، معمولا  ضعف ها و دردهای عاطفی خود را به طور آگاهانه و غیر آگاهانه در درون پنهان می کنیم و هنگامی که کس دیگری این ضعف و مشکل را داشته باشد آینه ای برای ضعف ما  میگردد و موجب لمس آن زخم و درد  عاطفی می شود و لذا ما از مکانیسم های فراری همچون خشمگین شدن ، متنفر شدن و قضاوت کردن استفاده می کنیم تا با آنها رودرو قرار نگیریم و همچنان در جهل و آرامش کاذب و موقت ناشی از آن قرار میگیریم.

43- ما معمولا بر اساس نظام باورهای خودمان، دیگران را مورد قضاوت قرار می دهیم و غافل هستیم که دیگران هم نظام باورهای خودشان را دارند و بر اساس آن عمل می کنند.تحمیل و اجباری کردن نظام باورها و اعتقادات خود به دیگران باعث سلب آزادی از آنها است و خفقان آور و رنج آفرین می باشد.در مجموع ما مجاز به قضاوت نیستیم زیرا بر همه ابعاد و شرایط طرف مقابل آگاهی نداریم ولی مجاز به مشاهده و درک و تمایز هستیم.

 


برچسب‌ها: دل, احساس, ذهن
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 11:40  توسط کیان دیده  | 

15 توصیه از حاج اسماعیل دولابی برای زندگی مومنانه



15 توصیه از حاج اسماعیل دولابی برای زندگی مومنانه

1.    هر وقت در زندگی‌ات گیری پیش آمد و راه بندان شد، بدان خدا کرده است؛ زود برو
 با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی؟ هر کس گرفتار است، در واقع
 گرفته ی یار است.
2.    زیارتت، نمازت، ذکرت و عبادتت را تا زیارت بعد، نماز بعد، ذکر بعد و عبادت بعد حفظ کن؛
کار بد، حرف بد، دعوا و جدال و نکن و آن را سالم به بعدی برسان. اگر این کار را بکنی،
دائمی می شود؛ دائم در زیارت و نماز و ذکر و عبادت خواهی بود.
3.    اگر غلام خانه‌زادی پس از سال ها بر سر سفره صاحب خود نشستن و خوردن، روزی
غصه دار شود و بگوید فردا من چه بخورم؟ این توهین به صاحبش است و با این غصه خوردن
 صاحبش را اذیت می کند. بعد از عمری روزی خدا را خوردن، جا ندارد برای روزی فردایمان
غصه دار و نگران باشیم.
4.    گذشته که گذشت و نیست، آینده هم که نیامده و نیست. غصه ها مال گذشته و آینده است.
حالا که گذشته و آینده نیست، پس چه غصه ای؟ تنها حال موجود است که آن هم نه غصه دارد
 و نه قصه.
5.    موت را که بپذیری، همه ی غم و غصه ها می رود و بی اثر می شود. وقتی با حضرت عزرائیل
 رفیق شوی، غصه هایت کم می شود. آمادگی موت خوب است، نه زود مردن. بعد از این آمادگی،
عمر دنیا بسیار پرارزش خواهد بود. ذکر موت، دنیا را در نظر کوچک می کند و آخرت را بزرگ. حضرت
امیر علیه السلام فرمود:یک ساعت دنیا را به همه ی آخرت نمی دهم. آمادگی باید داشت،
نه عجله برای مردن.
6.        اگر دقّت کنید، فشار قبر و امثال آن در همین دنیاقابل مشاهده است؛ مثل بداخلاق که خود و
 دیگران را در فشار می گذارد.
7.    تربت، دفع بلا می‌کند و همه ی تب ها و طوفان ها و زلزله ها با یک سر سوزن از آن آرام می شود.
مؤمن سرانجام تربت می‌شود. اگر یک مؤمن در شهری بخوابد، خداوند بلا را از آن شهر دور می‌کند.
8.    هر وقت غصه دار شدید، برای خودتان و برای همه مؤمنین و مؤمنات از زنده ها و مرده ها و آنهایی
 که بعدا خواهند آمد، استغفار کنید. غصه‌دار که می‌شوید، گویا بدنتان چین می‌خورد و استغفار که می‌کنید،
این چین ها باز می شود.
9.    تا می گویم شما آدم خوبی هستید، شما می گویید خوبی از خودتان است و خودتان خوبید. خدا
هم همین طور است. تا به خدا می گویید خدایا تو غفّاری، تو ستّاری، تو رحمانی وخدا می فرماید
 خودت غفّاری، خودت ستّاری، خودت رحمانی و . کار محبت همین است.
10.   با تکرار کردن کارهای خوب، عادت حاصل می شود. بعد عادت به عبادت منجر می شود.
عبادت هم معرفت ایجاد می کند. بعد ملکات فاضله در فرد به وجود می آید و نهایتا به ولایت
منجر می شود.
11.     خدا عبادت وعده ی بعد را نخواسته است؛ ولی ما روزی سال های بعد را هم می خواهیم،
در حالی که معلوم نیست تا یک وعده ی بعد زنده باشیم.
12.   لبت را کنترل کن. ولو به تو سخت می گذرد، گله و شکوه نکن و از خدا خوبی بگو. حتّی به
 دروغ از خدا تعریف کن و این کار را ادامه بده تا کم کم بر تو معلوم شود که به راست ی خدا خوب
خدایی است و آن وقت هم که به خیال خودت به دروغ از خدا تعریف می کردی، فی الواقع راست
می گفتی و خدا خوب خدایی بود.
13.   ازهر چیز تعریف کردند، بگو مال خداست و کار خداست. نکند خدا را بپوشانی و آنرا به خودت
یا به دیگران نسبت بدهی که ظلمی بزرگ تر از این نیست. اگر این نکته را رعایت کنی، از وادی
امن سر در می آوری. هر وقت خواستی از کسی یا چیزی تعریف کنی، از ربت تعریف کن. بیا و از این
 تاریخ تصمیم بگیر حرفی نزنی مگر از او. هر زیبایی و خوبی که دیدی رب و پروردگارت را یاد کن،
همانطور که امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای دهه‌ی اول ذیحجه می فرماید: به عدد همه چیزهای
عالم لا اله الا الله
14.   دل های مؤمنین که به هم وصل می‌شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد،
به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ،
ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند.
15.   هر چه غیر خداست را از دل بیرون کن. در "الا"، تشدید را محکم ادا کن، تا اگر چیزی
باقی مانده، از ریشه کنده شود و وجودت پاک شود. آن گاه "الله"را بگو همه ی دلت را تصرف کند
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 13:13  توسط کیان دیده  | 

خطبه شگفت انگیز بدون نقطه از امام علی (ع)

الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ.

الواحدُ الاحدُ الأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ.  

سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها، وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها، وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ

أسراها، وَ سَمَکَ السَّماءَ وَ عَلّاها، وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها، وَ وَطَّدَها

وَ دَحاها، وَ مَدَّها وَ سَوّاها، وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها، وَ أعطاکُم ماءَها وَ مَرعاها،

 وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها، وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها.

الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ، وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام،

 المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ الوَدودُ، المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ

حَرَمُهُ، المَأمولُ کَرَمُهُ.

 عَلَّمَکُم کَلامَهُ، وَ أراکُم أعلامَهُ، وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ، وَ حَلَّلَ حَلالَهُ،

 وَ حَرَّمَ حَرامَهُ.  

وَ حَمَّلَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَةَ، وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ،

 ألطُّهرَ المُطَهَّرَ.  

أسعَدَ اللهُ الاُمَّةَ لِعُلُوِّ مَحَلِّهِ، وَ سُمُوِّ سُؤدُدِهِ، وَ سَدادِ أمرِهِ، وَ کَمالِ

 مُرادِهِ. أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً، وَ أسطَعُهُم سُعوداً، وَ أطوَلُهُم عَموداً،

وَ أرواهُم عوداً، وَ أصَحُّهُم عُهوداً، وَ أکرَمُهُم مُرداً وَ کُهولاً.  

صَلاةُ اللهِ لَهُ لِآلِهِ الأطهارِ مُسَلَّمَةً مُکَرَّرَةً مَعدودَةً، وَ لِآلِ وُدِّهِمُ الکِرامِ

مُحَصَّلَةً مُرَدَّدَةً ما دامَ لِالسَّماءِ أمرٌ مَرسومٌ وَ حَدٌّ مَعلومٌ.

أرسَلَهُ رَحمَةً لَکُم، وَ طَهارَةً لِأعمالِکُم، وَ هُدوءَ دارِکُم وَ دُحورَ، عارِکُم

وَ صَلاحَ أحوالِکُم، وَ طاعَةً لِلّهِ وَ رُسُلِهِ، وَ عِصمَةً لَکُم وَ رَحمَةً.

اِسمَعوا لَهُ وَ راعوا أمرَهُ، حَلِّلوا ما حَلَّلَ، وَ حَرِّموا ما حَرَّمَ، وَ

اعمِدوا – رَحِمَکُمُ اللهُ – لِدَوامِ العَمَلِ، وَ ادحَروا الحِرصَ، وَ اعدِموا  الکَسَلَ،

 وَ ادروا السَّلامَةَ وَ حِراسَةَ مُلکِ وَ رَوعَها، وَ هَلَعَ الصُّدورِ وَ حُلولَ کَلِّها

وَ هَمِّها.

هَلَکَ وَ اللهِ أهلُ الاِصرارِ، وَ ما وَلَدَ والِدٌ لِلاِسرارِ، کَم مُؤَمِّلٍ أمَّلَ ما أهلَکَهُ،

وَ کَم مالٍ وَ سِلاحٍ أعَدَّ صارَ لِلأعداءِ عُدَّةً وَ عُمدَةً.

اَللّهُمَّ لَکَ الحَمدُ وَ دَوامُهُ، وَ المُلکُ وَ کَمالُهُ، لااِلهَ إلّا هُوَ، وَسِعَ کُلَّ حِلمٍ

حِلمُهُ، وَ سَدَّدَ کُلُّ حُکمٍ حُکمُهُ، وَ حَدَرَ کُلَّ عِلمٍ عِلمُهُ.

عَصَمَکُمُ وَ لَوّاکُم، وَ دَوامَ السَّلامَةِ أولاکُم، وَ لِلطّاعَةِ سَدَّدَکُم، وَ لِلاِسلامِ

هَداکُم، وَ رَحِمَکُم وَ سَمِعَ دُعاءَکُم، وَ طَهَّرَ أعمالَکُم، وَ أصلَحَ أحوالَکُم.  

وَ أسألُهُ لَکُم دَوامَ السَّلامَةِ، وَ کَمالَ السَّعادَةِ، وَ الآلاءَ الدّارَةَ، وَ الاَحوالَ

السّارَّةَ، وَ الحَمدُ لِلّهِ وَحدَهُ.

----------------------------------------------

ستایش مخصوص خدایی است که سزاوار ستایش و مآل آن است.

 از آنِ اوست رساترین ستایش و شیرین ترین آن و سعادت بخش ترین

ستایش و سخاوت بار ترین(و شریف ترین) آن و پاک ترین ستایش و

بلند ترین آن و ممتاز ترین ستایش و سزاوارترین آن.

یگانه و یکتای بی نیاز(ی که همه نیازمندان و گرفتاران آهنگ او نمایند).

 نه پدری دارد و نه فرزندی.  

شاهان را (به حکمت و آزمون) مسلّط ساخت وبه تاختن واداشت.

و ستمکاران (و متجاوزان) را هلاکت نمود و کنارشان افکند. و سجایای

 بلند را (به خلایق) رسانید و شرافت بخشید. و آسمان را بالا برد و بلند

 گردانید. بستر زمین را گشود و گسترش داد و محکم نمود و گسترده

ساخت. آن را امتداد داد و هموار کرد و (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود.

 آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی در آن)

به درستی. (و حکمت) مقرّر فرمود و بر شمار (یکایک) آنان احاطه یافت.

 و نشانه های بلند (هدایت) مقرّر فرمود و آنها را بر افراشته و استوار

ساخت.

معبود نخستین که نه او را هم طرازی است و نه حکمش را مانعی.

 خدایی نیست جز او، که پادشاه است و (مایۀ) سلامت، صورتگر است

 و دانا، فرمانروا و مهربان، پاک و بی آلایش. فرمانش ستوده است و

 حریم کویش آباد (به توجّه پرستندگان و نیازمندان) است و سخایش

 مورد امید.

کلامش را به شما آموخت و نشانه هایش را به شما نمایاند.

و احکامش را برایتان دست یافتنی نمود. آنچه روا بود حلال و آنچه

در خور ممنوعیت بود، حرام شمرد.  

بار رسالت را بر دوش محمّد(صلّی الله علیه و آله) افکند. (همان) رسول

 گرامی که بدو سروری و درستی (در گفتار و کردار و رفتار) ارزانی شده،

 پاک و پیراسته است.

خداوند این امّت را  به خاطر برتریِ مقام و بلندیِ شرف و استواری دین

 او و کامل بودنِ آرمانش سعادت بخشید. او بی آلایش ترین فردِ از آدمیان

 در هنگامه ولادت و فروزنده ترین ستاره یمن و سعادت است. او

بلند پایه ترین آنان (در نیاکان) است و زیباترین آنها در (نسل و) شاخسار.

و درست پیمان ترین و کریم ترین آنان است در نوجوانی و بزرگسالی.

درود خداوند از آن او و خاندان پاکش باد، درودی خالص و پی در پی و مکرّر

 (برای آنان) و برای دوست داران بزرگوارشان، درودی ماندگار و پیوسته،

 (برای همیشه:) تا وقتی که برای آسمان حکمی مرقوم است و نقشی

مقرّر.

او فرستاد تا تا برایتان رحمتی باشد و مایه پاکیزگی اعمالتان و آرامش

 سرای (زندگی) شما و بر طرف شدن نقاط ننگ (: و شرم آور کار)تان.

 و تا مایه صلاح حالتان باشد و اطاعت شما از خدا و رسولانش و موجب

حفظ شما و رحمتی (بس بزرگ )

از او فرمان برید و بر دستورش مواظبت ورزید. آنچه را حلال دانست،

حلال و هر چه را حرام داشت حرام بشمارید. خدایتان رحمت کند؛

آهنگ کوششی پیوسته نمایید و آزمندی را از خود برانید و تنبلی

را وا نهید. رسم سلامت و حفظ حاکمیّت و بالندگی آن را – و آنچه

را که موجب دغدغه سینه ها.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 14:5  توسط کیان دیده  | 

مطالب قدیمی‌تر