شناخت خدا- عالم درون -ذهن و روان- عرفان

مقدماتی در مورد شناخت خدا- عالم درون -ذهن و روان- عرفان

کلید طلائی چگونگی تعامل با غرایز و نفس از "اوشو"

پرسش 4

اگر یک تمایل عاطفی یا خلقی برای ما ھیجان انگیز شود ، و اگر ما آن را در ظاھر بروز

ندھیم ، آیا این انرژی ناگزیر به سرچشمه باز می گردد و شخص را با طراوت و پر انرژی

می سازد ؟

نه ھمیشه !

اما اگر آگاه ھستی آن ناگزیر است . ھر انرژی برای حرکت به ریشه ھا نیازمند است ، و

ھیچ انرژی ای نمی تواند نابود شود . انرژی فنا ناپذیر است . فقط می تواند به فرمهای

مختلف تبدیل شود ؛ ھرگز نمی تواند ھیچ شود . بنابراین وقتی تلاش می کنی انرژی را

سرکوب کنی ، کاملا کار بیھوده ای با خودت می کنی . انرژی نمی تواند سرکوب شود :

فقط میتواند دگرگون شود . یک انرژی سرکوب شده سرطان خواھد شد . اگر احساس

خشم می کنی ،دو راه معمولی در دسترس است : یا بروز بدھی ، یا سرکوب کنی .

اگر بروز بدھی ، یک زنجیر درست می شود ، زیرا تو بر کسی خشم می گیری و او نیز آن

خشم را بر کسی دیگر و پایانی برآن نیست . پس تو آن را بروز می دھی و آن می تواند

سالھا ادامه یابد .

ادامه می یابد ! ھمه این گونه می زیند . آن می رود و می رود .

آنھا که ژرف می دانند ، می گویند برای زندگی ھای متوالی می رود و می رود .

در زندگی گذشته ات از دست کسی خشمگین بوده ای ، و ھنوز در این زندگی

نیز ھمان الگو را با ھمان کس تکرار می کنی . آگاه نیستی ، خوشبختانه ناآگاھی .

بنابراین خوب است اگر فکر می کنی که چیزی جدید روی می دھد .

در نود و نه درصد مواقع چیز جدیدی روی نمی دھد ؛

الگوھای قدیمی بارھا تکرار می شوند .

گاھی ناگھان غریبه ای می بینی ، و خشمگین می شوی . او کاری نکرده – تو حتا قبلا با او دیدار

نداشته ای – اما احساس افسردگی یا خشم یا خشونت می کنی ، یا فقط می خواھی از دست

این شخص فرار کنی . احساس بدی داری . چرا ؟ آن الگویی قدیمی است . انرژی ھرگز نمی

میرد ، باقی می ماند ، بنابراین اگر آن را بروز دھی ، وارد یک زنجیره ی ابدی می شوی . یک

روزی باید از آن خارج شوی . و در کل بی فایده است ، وقت تلف کردن است . زنجیره را درست

نکن .

راه معمولی دیگر سرکوب کردن آن است ، و وقتی آن را سرکوب می کنی در درونت زخم

ایجاد می کنی . مصیبت خواھد بود . مشکلاتی ایجاد خواھد کرد . و سرکوب خشم ادامه

خواھد یافت ، و تو آتشفشانی از خشم خواھی شد .

شاید تو اینک خشمت را بروز ندھی ، اما اینک کل شخصیتت خشمگین شده است . فورانی

نخواھد بود ، و کسی تو را در حال کتک زدن کسی و اعمال خشونت نخواھد دید ، اما اینک کل

شخصیتت خشمگین شده است زیرا خشم زیاد درون تو را مسموم کرده است . اینک ھر کاری

کنی آن خشم آنجاست . حتا زمانی که به کسی عشق می روزی آن خشم آنجاست – در ھر

چیزی . در حال غذا خوردن ، بخش خشم آنجا خواھد بود . تو به غذایت خشونت خواھی ورزید ،

نه عشق . اگر دری را باز کنی ، بخش خشم آنجا خواھد بود . با در خشن خواھی بود .

یک روز صبح ، ملانصرالدین از خیابانی عبور می کرد و با فریاد قسم می خورد و با

عصبانیت می گفت : " شیطان روحت را تسخیر خواھد کرد و چغندرھا در شکمت رشد

خواھند کرد " – و این گونھ ادامه می داد .

مردی به او نگاه کرد و گفت : " ملا ، صبح به این زودی چھ کسی را نفرین می کنی ؟ "

ملا گفت : " چھ کسی ؟ نمی دانم . اما نگران نباش ، دیر یا زود کسی آشکار خواھد شد "

اگر از خشم لبریزی ، این اتفاق می افتد : فقط صبر می کنی ، و دیر یا زود کسی آشکار

می شود . در درون با آتش در تلاطمی ، منتظر موضوعی ھستی ، واسطھ ای ، کسی که

بتواند کمکت کند تا خودت را سبک کنی . آنگاه کل شخصیتت خشمگین یا سکسی

خواھد شد . می توانی سکس را سرکوب کنی ، و بعد کل شخصیتت سکس سرکوب

شده می شود . بعد به ھرجا نگاه کنی سکس را خواھی دید ، ھر کاری کنی یک عمل

سکسی خواھد بود . به آسانی می توانی سکس را سرکوب کنی ؛ دشوار نیست .

اما بعد سکس در ھر فیبر و سلولت پخش خواھد شد . به مجردھا نگاه کن .

ذھن آنھا کاملا سکسی می شود ؛ رویاھایشان درباره ی سکس است ، با سکس

مبارزه می کنند ؛ مدام درباره ی سکس خیال بافی می کنند . آنھا غرق شده اند .

آنچه که می توانست طبیعی باشد منحرف می شود . اگر آن را بروز دھی زنجیره درست

می کنی ، اگر سرکوب کنی زخم ایجاد می کنی ، و ھیچکدام خوب نیستند .

بنابراین تانترا می گوید ھرکاری می کنی – برای نمونه ، اگر خشمگینی ، وقتی حس

می کنی خشم دارد می آید – بی وقفه آگاه باش . آن را سرکوب نکن و آن را بروز نده .

کار سوم را بکن ،

راه سوم را برو : ناگھان آگاه باش که خشم دارد می آید . این آگاھی آن انرژی را که به

عنوان خشم حرکت می کرد را به انرژی متفاوتی تبدیل می کند . ھمان انرژی که به خشم

شناخته می شد به مهر تبدیل می شود . از طریق ھوشیاری تبدیل صورت می گیرد .

 

ھمان انرژی که به سکس شناخته می شد از طریق آگاھی به براھماچاریا و معنویت تبدیل

می شود . ھوشیاری کیمیاگری است . از طریق آن ھمه چیز تغییر می کند .

امتحانش کن ، و خواھی دانست . وقتی ھوشیاری و آگاھی را در ھر رفتار و احساسی

و ھر خشمی بیاوری ، طبیعت و کیفیت آن تغییر می کند . ھرگز دیگر ھمان نیست ،

و راھی جدید باز می شود . آن دوباره به ھمان مکان قبلی که در آن بود برنمی گردد ،

از آنجایی که آمده ؛ جنبش افقی متوقف شده به بیرون حرکت نمی کند .

با ھوشیاری به عمودی تبدیل می شود ، به بالا حرکت می کند . آن بعدی متفاوت است .

ارابه افقی حرکت می کند ؛ ھواپیما عمودی می رود – رو به بالا .

دلم می خواھد یک داستان برایت تعریف کنم . یک صوفی از جانب یک دوست که

پادشاه بود یک ھواپیما ی کوچک ھدیه گرفت . اما درویش فقیر بود . درباره ی

ھواپیماھا شنیده بود  ، اما یک ھواپیما ھم ندیده بود ، او فقط ارابه ھا را می شناخت ،

پس فکر کرد این وسیله ای جدید است – نوعی ارابه .

او با استفاده از دو ارابه اش ھواپیما را به خانه آورد ، و از ھواپیما

مانند ارابه استفاده می کرد . خیلی خوشحال بود .

ھواپیمای کوچک مانند یک گاری کار می کرد . اما بعد کم کم از روی

کنجکاوی شروع به مطالعه آن کرد . بعد فھمید که ارابه نیاز نیست .

آن موتور دارد و می تواند خودش حرکت کند ، پس از آن مثل ماشین استفاده می کرد .

اما کم کم از بالھا آگاه شد ، و فکر کرد : " چرا اینھا اینجا ھستند ؟ "

و به نظرش رسید کسی که این وسیله را ساخته باید بسیار ھوشمند بوده باشد ،

یک نابغه ، نمی توانسته چیزی را بدون این که نیاز باشد اضافه کرده باشد .

بالھا نشان می داد که ماشین می توانست پرواز ھم بکند . پس تلاش کرد .

بعد ھواپیما به راه خود آمد ؛ عمودی شد . تو ذھنی را که داری مانند یک ارابه از

آن استفاده می کنی . ھمان ذھن می تواند موتور ماشین شود ؛ بعد ارابه ھا لازم نیستند .

مکانیسم داخلی دارد ، اما ھمچنین بعد می تواند افقی حرکت کند .

در ضمن ، ھمان ذھن بال ھم دارد . تو مشاھده نکرده ای ، به ھمین دلیل

نمی دانی که بال دارد . می تواند پرواز کند ! می تواند رو به بالا برود !

و یک بار که به بالا رفت ، یک بار که انرژی ات شروع کرد به بالا رفتن ،

کل دنیا متفاوت می شود . پرسشھای قدیمی ات به سادگی می ریزند و

مشکلات قدیمی ات دیگر وجود ندارند ، زیرا اینک عمودی رفته ای .

تمام آن مشکلات به این دلیل آنجا بودند که تو افقی می رفتی .

مشکلات یک ارابه برای یک ھواپیما مشکلی نیستند . جاده خوب نیست ،

پس مشکل وجود دارد . جاده بسته است ، پس مشکل وجود دارد .

اما اینھا دیگر مشکل نیستند زیرا جاده دیگر استفاده نمی شود .

چه بسته باشد یا نه ، چه خوب باشد یا بد ، نامربوط است .

آموزه ھای اخلاقی آموزه ھای ارابه ھستند ؛ آموزه ھای تاتنرا عمودی ھستند .

به ھمین دلیل تمام آن مشکلات برای تانترا نامربوط اند . یک بار که ھوشیاری ات

را به آن آوردی ، بعد جدیدی را آورده ای . فقط با ھوشیار بودن ، به طرف بالا رفته ای .

چرا ؟ واقعیت را مشاھده کن : وقتی ھوشیاری ، ھمیشه بالای واقعیتی . درباره ی

ھر چیزی ھوشیار شو ، و تو ھمیشه بالای واقعیتی . واقعیت جایی است آن پایین ،

و تو از بالا نگاه می کنی ، از قله . ھرگاه چیزی را مشاھده می کنی رو به بالا می روی

، و آن چیز در پایین می ماند .

اگر این توجه واقعا معتبر باشد و اگر بتوانی بی وقفه آگاه باشی ،

آن انرژی که افقی به عنوان خشم و حرص و سکس می رفت ، به بعد جدیدی

خواھد رفت . نزدیک تو خواھد آمد ، نزدیک مشاھده گر . آنگاه شروع به پرواز می کنی .

و برای زندگی ھای بسیار تو از ھواپیما ھمچون ارابه استفاده کرده ای ،

مشکلات غیر ضروری ایجاد شده اند زیرا نمی دانستی چھ امکانی برای تو وجود دارد .

پرسش 5

شما گفتید فرد نباید خشم را سرکوب و نباید خشم را رھا کند ، بلکه باید منفعلانھ ھوشیار و مراقبه گون باشد . بدیھی است که ، به نوعی تلاش درونی نیاز است تا از سرکوب یا رھا کردن جلوگیری شود ، اما بعد آیا این خود نوعی سرکوب کردن نیست ؟

نه ! آن یک تلاش است ، اما نیست . " نوعی سرکوب " . ھر تلاشی سرکوب نیست . سه

نوع تلاش وجود دارد . یک نوع ابراز است . وقتی خشمت را بروز می دھی ،

آن یک تلاش است .

بعد نوع دوم تلاش وقتی است که آن را سرکوب می کنی . وقتی آن را بروز می دھی

، انرژی ات را مجبور می کنی به بیرون به شخص یا موضوع مورد نظر جریان یابد ؛

انرژی ات را به بیرون پرتاب میکنی ، دیگری ھدف است . انرژی به دیگری می رود :

آن یک تلاش است . وقتی سرکوب میکنی ، انرژی را به سرچشمه ی اصلی اش

باز می گردانی ، به قلبت . مجبورش می کنی برگردد . آن یک تلاش است ،

اما جھت متفاوت است . در بروز از تو دور می شود ؛ در سرکوب دوباره نزدیک تو می آید .

سوم ، ھوشیاری ، ھوشیاری منفعل ، نیز یک تلاش است ، اما بعد متفاوت است .

انرژی رو به بالا می رود . در آغاز آن یک تلاش است . وقتی می گویم منفعلانه

ھوشیار باش ، در آغاز حتا انفعال نیز مقید به تلاش است . فقط کم کم ، بیشتر که

با آن آشنا شدی ، تلاش نخواھد بود . و وقتی یک تلاش نیست ، بیشتر منفعل می شود

و انفعال بیشتر ، مغناطیس بیشتر . انرژی را رو به بالا ھل می دھد .

اما در آغاز ھمه چیز یک تلاش خواھد بود ، پس قربانی کلمات نشو . مشکل ایجاد می کند .

عارفان ھمیشه از بی تلاشی سخن گفته اند . می گویند ھیچ تلاشی نکن .

اما در آغاز این نیز یک تلاش است . وقتی می گوییم بی تلاش شو فقط منظورمان

این است که تلاش را تحمیل نکن . اجازه بده از طریق آگاھی بیاید .

اگر مجبورش کنی ، عصبی می شوی . اگر عصبی شوی ، خشم نمی تواند رو به

بالا برود . تنش افقی است ؛ فقط یک ذھن بدون تنش می  تواند بالا باشد ، شناور ھمچون ابر .

به ابرھا نگاه کن که بی ھیچ تلاشی شناورند

===

نکته کیمیاگری: در هر مسئله ای باید روی چاکرای 7 رفت و سپس بر افکار و احساساتمان شاهد باشیم.

حکمت های نکته بالا:1- کل مطالب بالا که اوشو گفته با این عمل برآورده میگردد.2-انرژی مفر چاکرای 7 را می یابد.3-نیت نیت ها آشکار می شود.4- انسان پالایش می یابد.5- انسان تاج انسانیت را بر سرش می گذارد با دست خودش.6- بهترین راهکار مدیریت و استحاله انرژی جنسی ، خشم و ... غرایز میباشد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 11:15  توسط کیان دیده  | 

آدم و حوا (2)

بسمه تعالی

آدم و حوا(2)

چگونه به خانه (بهشت) برگردیم!

ما همگی مشمول قصه حضرت آدم (ع) و حوا (س)  و خروج از بهشت و عتاب و خطاب

و فریب شیطان و ... هستیم!

در پست آدم و حوا (1) به این مطلب اشاره شده است.

موضوع جنسیت و مسائل جنسی که در همه جوامع و مذاهب جزء بحث های

درجه اول است عامل خروج انسان از بهشت بوده است.لذا درک درست ماهیت

نیروی جنسی و کارکردهای آن به معنای پیدا کردن درب بهشت است و راه بازگشت

به خانه آشکار میگردد.

افراد متاهل معمولا بعد از نزدیکی با همسر خود احساس خستگی ، ضعف و گاهی

پشیمانی و از دست رفتگی می کنند!  

که اینها نشان معنوی نبودن نزدیکی می باشد.

اما می توان به گونه ای دیگر نیز نزدیکی داشت که بسیار مفید باشد.

هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی و معرفتی !

ابتدا باید دانست که نیروی جنسی پایه و زیر بنای همه نیروهای دیگر بشر است

این مطلب از خواستگاه نیروی جنسی  که در پایه ستون فقرات است نیز مستفاد می شود.

هنگام نزدیکی که نیروی جنسی به غلیان می آید و همه بدن را تحت تاثیر قرار

می دهد دو راه پیش پای انسان نهاده شده است.

یکی اینکه این نیروی خلاقه از همان جائی که جوشیده است  از طریق مجرایی

(آلت-فرج) تخلیه گردد.

راه برتر و معنوی این است که هنگام غلیان و فشار نیروی جنسی صبر و

خویشتن داری کنیم(تقوا) و در صدد رفع استرس و فشار نباشیم .

چنانچه به قدر کافی صبر کنیم آنگاه این نیرو دنبال راههای دیگری خواهد گشت

و از ستون فقرات شروع به بالا آمدن می کند و در مسیر خود کلیه ارگان های حیاتی

را از انرژی خلاقه سیراب می کند.

در یوگا گفته شده است:


"در آغاز پيوند جنسي توجهت را بر آتش آغازين نگه دار ، و به طور مداوم ، از خاكستر انتهايي اجتناب كن ."

 

در این حالت قدرت جسمی و روانی انسان به شدت تقویت میگردد و حتی بعد

از نزدیکی انسان احساس سعادت و خوشبختی می کند.

لذا نزدیکی بایستی با تامل بسیار و به دور از هرگونه عجله ای باشد!

استادی می گفت باید 2 ساعت طول بکشد.

این نیروی پر قدرت باعث مرتعش شدن کل بدن می شود و در این حالت بهترین کارها

داشتن وضو ، یاد خدا ، تمرکز بر چاکرای فرق سر و چشم سوم می باشد.

وقتی که این نیرو به قسمت های بالائی بدن برسد بایستی همه اطراف از جمله

همسر به شکل نور الهی تصور گردد و با نیروئی که در کل بدن جریان یافته است

یکی شد و غرق در نور و انرژی گردید.

همسر در اینجا نقش بیدار کننده وجه زنانگی مرد و یا وجه مردانگی زن است.

وقتی که با همسر و انرژی و نور مربوطه خوب و به اندازه یکی شدیم و در این

حالت امتزاج باقی ماندیم آنگاه مرد و زن هریک نقص های وجود خویش را از

دیگری دریافت می کند و این دو نیمه با دریافت خواص دیگری هر یک کامل میگردند.

یعنی مرد که صلابت و قدرت دارد بایستی روح زنانگی که همان انعطاف و لطافت است

را به دست آورد و برای زن هم همچنین.

در این حالت امتزاج و یکی شدن مرد و زن نور الهی رخ می نماید.

مثل فاز و نول است که با هم می توانند نور تولید کنند.

مرد و زن چون یک شود آن یک توی

چونک یک ها محو شد انک توی

این من و ما بهر آن بر ساختی

تا تو با خود نرد خدمت باختی

تا من و توها همه یک جان شوند

عاقبت مستغرق جانان شوند

در این حالت شهود و معرفت رخ می نماید.و انسان که از بهشت بالا تنه به دوزخ

پائین تنه سقوط کرده است مجددا به بالا صعود می کند و به خانه خود باز میگردد.

و همنشین با اولیا خدا و خدا میگردد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:40  توسط کیان دیده  | 

شکر گذاری

بسمه تعالی

سلام دوستان !

شکر گذاری یعنی چه ؟ آیا هنگامی که غذا می خوریم و می گوییم خدایا شکرت!

شکرگذاری کرده ایم؟

شاید یک مثال در این خصوص راهگشا باشد.اگر به بچه 5 ساله ای 1000 تومان

پول بدهید و بعد ببینید که او این پول را پاره کرد آیا دوباره به او پول می دهید؟

اگر هم بدهید مثلا 100 تومانی یا 20 تومانی می دهید.اما اگر این بچه 1000 تومان

را که گرفت یک چیز مناسبی خرید و یا داد به مادرش که برایش نگهدارد

آنوقت شما چه رفتاری  خواهید داشت؟

مطمئنا باز هم به او پول می دهید و بلکه بجای 1000 تومان ممکن است

2000 تومان یا 5000 تومان بدهید زیرا که او قدر و ارزش پول را دانسته است.

بارها شنیده ایم که:

شکر نعمت نعمتت افزون کند

کفر نعمت از کفت بیرون کند

مثال بالا به ما می گوید که استفاده درست و بجا از نعمت ها همان شکر گذاری است

که موجب افزایش آن نعمت میگردد و استفاده نادرست باعث از بین رفتن نعمت می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:43  توسط کیان دیده  | 

تاملاتی پیرامون زیبائی و شهوت 2

با دیدن زیبائی چشم و ابروی دیگران ، چشم خود را ببینیم و به یاد چشم الهی

که همه جا حاضر بر ماست بیفتیم و چاکراهای 6 و 7 را حساس تر کنیم و این

دیدن جمال الهی اشخاص و خود است!

نکته مهم این است که باید زیبائی های هرکسی را دید. زیبا بینی یک راز بسیار

مهم است که انسان را از زشتی و عمل زشت  و شهوت دور می کند.

کمال حسن محبت ببین نه عیب و گناه

که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:1  توسط کیان دیده  | 

تاملاتی پیرامون زیبائی و شهوت 1

سلام دوستان  داستانی زیبا و حکمت آموز در مورد مولانا هست که روزی نقاشی

پیش مولانا می آید و می خواهد تصویر ایشان را نقاشی کند در حین کار و نیمه های

نقاشی می بیند که چهره مولانا تغییر کرده است لذا مجبور می شود که دوباره از

اول شروع کند و مجددا بعد از مدتی می بیند که چهره ایشان باز هم تغییر کرده

است و ثابت نیست.

"گرجي خاتون که همسر سلطان ولد و از مريدان مولانا بود باري چون مي بايست

براي مدتي از قونيه و قيصريه رود از مولانا خواست تا بپذيرد که نقاشي به نام

"عين الدوله رومي " "صورت مولانا را در طبقي کاغذ رسمي بزند". نقاش نزد مولانا

رفت، فرمود "مصلحت است، اگر تواني". "حضرت مولانا بر سر پا ايستاده بود، نقاش

نظري بکرد و به تصوير صورت مشغول شد و در طبقي صورتي به غايت لطيف نقش

کرد، دوم بار چون نظر کرد ديد که آنچه اول ديده بود آن نبود. در طبقي ديگر رسمي زد،

چون صورت را تمام کرد باز شکلي ديگر نمود. در بيست طبق گوناگون صورت ها

نبشت و چندان که نظر را مکرر مي کرد نقش پيکر ديگرگون مي ديد. عاقبت متحير

مانده نعره اي بزد و بيهوش گشته قلم ها را بشکست و عاجزوار سجده ها مي کرد.

همانا حضرت مولانا اين غزل را سر آغاز فرمود:

آه بي رنگ و بي نشان که منم
کي ببيني مرا چنان که منم؟

گفتي اسرار در ميان آور
کو ميان، اندر اين ميان که منم؟

کي شود اين روان من ساکن
اين چنين ساکن روان که منم؟

بحر من غرقه گشت هم در خويش
بوالعجب بحر بي کران که منم!"

این حکایت زیبا به ما می فهماند که حالت چهره و جمال انسان به حال انسان است.

لذا چهره هائی که در حال ذکر و یاد و تجلی خدائی هستند بسیار زیبا و جذاب و

خواستنی میگردند و چهره هایی که در سیطره شیطان و شهوت هستند در هاله ای

از تاریکی و زشتی پیچیده شده اند.این موضوع را بنده بارها مشاهده و شخصا

تجربه کرده ام.

اصلا همه چهره ها  زیباست و وجهی از جمال الهی را نشان می دهد منتهی بیننده

مهم است که چگونه می بیند آیا    می بیند به قصد شهوت!؟در این صورت بعضی

چهره ها برایش جذاب است!و با دیدن چهره ها تمرکزش بر انتهای ستون فقرات

(آلت) متمرکز میگردد.انسان وسیله میگردد.آلت.هوش سقوط می کند.

لیکن چنانچه غرض ها را از دل برانیم و به یاد خدا باشیم آنگاه می توانیم همه را

به یک چشم که همان چشم الهی است ببینیم.

به قول مرحوم سپهری :

چشم ها را باید شست! جور دیگر باید دید.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد!

نکته جالب اینکه زیبائی چهره در حقیقت همان جمال چشم و گوش و بینی و دهان

و دندان  ولب و زلف و چانه و گونه و ابروست.یعنی ابزارهای ادراک انسان!رابطه

زیبائی و دانائی به خوبی مشخص است.

قدرت و جاذبه و زیبائی چشمان آدمی بمیزان قدرت مشاھدۀ او در جھان است

یعنی قدرت دیدار حقّ در عالم ھستی . جاذبۀ بینی و لب و دھان و گوش ھم

بھمین میزان است و کلّ ساختار صورت و میزان جاذبۀ چھرۀ ھر کسی حاصل

ارتباط با ذات خویش و درک حضور و ظھور خداوند در جھان است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:2  توسط کیان دیده  | 

دروغ

 بسمه تعالی

١- دروغگوئی دیر یا زود رسوا می شود و فرد دروغگو در میان مردم منفور 

 و غیرقابل اعتماد می شود  و ھمین امرموجب انزوا و کینه شده و این امر نیز 

 منشأ بسیاری از خطاھا و گناھان دیگر می شود و نیز  دچار افسردگی و امراض 

 عصبی می گردد .

٢- فرد دروغگو در بلند مدت دروغ خودش را ھم باور می کند و حافظه اش مختل 

 می شود و خود به دروغی که گفته مبتلا شده و بواسطۀ فراموشی زندگیش پریشان 

 می گردد .

٣- کسی که به دروغگوئی عادت کرد اراده و قضاوت و تشخیص او در ھمۀ امور زندگی 

 فردی مختل می شود مثلاً بدانجا می رسد که حتی سیری یا گرسنگی خود را تشخیص  

نمی دھد و ھمین امر موجب ناراحتی دستگاه گوارش و سائر اعضای داخلی بدن  

می شود .  یعنی اعضا و حواس بدنش به صاحبش دروغ می گوید .

۴- دروغگوئی بطور تصاعدی رشد می کند زیرا ھر دروغی که گفته می شود فرد بایستی  

برای رسوا نشدن آن متوسل به دروغھای دیگری شود و لذا تمام زندگی او غرق  

دروغ می شود و ذھن او دیوانه و پریشان می گردد و براستی دست چپ و راست  

خود را ھم تشخیص نمی دھد و باورش نسبت بخودش از بین می رود و این بدترین  

نوع عذاب است .

۵- پس ھر که به دیگران دروغ بگوید نھایتاً بخودش دروغ گفته است و خودش  

گمراه شده و  فریب خود را می خورد .

۶- آدم دروغگو ھمواره نگران است که مبادا دروغش رسوا شود لذا بتدریج دچار  

بیماری  اضطراب و دلواپسی و وسواس می شود و برای رفع این عذاب محتاج 

 داروھای اعصاب و  مواد مخدر می شود . و لذا به تحقیق معلوم شده است که 

 یکی از بزرگترین ویژه گیھای  معتادان دروغگوئی حرفه ای و پیاپی است . یعنی  

اعتیاد یکی از عواقب دروغگوئی است .

٧- انسان به ھنگام دروغگوئی تلاش می کند تا وجدان و شعور و ذھن و جریان اندیشۀ 

 خود را نیز مختل سازد و لذا عملکرد منطقی ذھن را بتدریج دچار اختلال می سازد 

 و این امر شعورش را تباه می کند .

٨- ھر دروغ واحدی به تنھائی مولّد زنجیرۀ بی انتھائی از دروغ می شود زیرا  

برای رسوا  نشدن آن دروغ اولیه فرد دروغگو مجبور می شود لااقل یک دروغ 

 دیگر ھم بگوید تا  آنرا مخفی دارد یا توجیه کند . 

و متعاقب این دروغ جدید نیز دروغ دیگری لازم است و الی آخر . پس برای تبدیل 

 به یک  دروغگوی حرفه ای شدن و در دروغ ھای خود غرق شدن کافی است  

که آدم در عمرش  فقط یک دروغ بگوید .

٩- پس برای نجات از گم شدن در دروغ خود بایستی نخستین دروغ را در زندگی یافت و  

اعتراف نمود و خود را نجات داد .

١٠ - آمارھا نشان می دھد که اکثر قریب به اتفاق طلاقھا به دلیل دروغگوئی 

 بوده است  و اکثراً ھم از جانب زنھا .

١١ - در بطن ھر دروغی یک ستم دیگری ھم نھفته است زیرا آدمی دروغ را به قصد  

دروغ نمی گوید و خود دروغگوئی ھدف نیست بلکه دروغگوئی به منظور گمراه سازی 

 و فریب دیگران است جھت یک ستم و پلیدی دیگری که بدتر از دروغ است . 

 دروغ زمینۀ ھمۀ گناھان و ستم ھاست و لذا گفته شده است که دروغ ام الفساد 

 است و بلکه مادر ھمۀ گناھان است . ھیچ گناه و جرم و جنایت و دزدی و خیانتی بدون  

دروغگوئی ممکن نیست .

١٢ - دروغ بذری است که ھر دانه اش خرواری از ستم و خطا را موجب می شود .  

پس  بزرگترین گناھان دروغ است .دروغ ریشۀ ھمۀ گناھان است و ھمۀ بدبختی ھا .

13- ھیچ جرم و جنایت و ستمی را نمی توان بدون دروغگوئی ھای مقدماتی مرتکب  

شد .  پس دروغگوئی سرزمین ستم و فلاکت است .

١۴ - دروغگوئی ابزار و امکانات ھمۀ گناھان و ستم ھا و عذابھاست . دروغگوئی  

تکنولوژی  ستم و تباھی است .

١۵ - دروغگو نھایتاً بجائی می رسد که دستش به او دروغ می گوید ، پاھایش 

 به خلاف  اراده اش می رود ، چشمش فریبش می دھد ، گوشش وارونه می شنود 

 و دیگر امکان  راستگوئی ندارد . دھان نمی گشاید جز به دروغ .

١۶ - اولین دروغ ، یک دروغ اختیاری است و مابقی دروغھای جبری است .

١٧ - ھمۀ دروغھا مصلحتی ھستند . دروغھای غیرمصلحتی فقط در دیوانه خانه شنیده 

 می شود یعنی از زبان کسانی که در دروغ خود دیوانه شده اند یعنی دروغ خود را باور 

 کرده اند .

١٨ - دربارۀ اولین دروغی که به کسی گفته می شود مدتھا فکر می شود ولی 

 دروغھای  بعدی اتوماتیک می آیند. 

 " روزی فرامی رسد که دروغگویان را خردمند می نامند و صادقان را ابله " علی (ع) .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:42  توسط کیان دیده  | 

رزق و روزی 2

بسمه تعالی

 

آنچه که ما  پس از تامین نیازهای اولیه حیات داریم(مالک هستیم) در حقیقت بار است

و نیاز واقعی نیست .

دلا راهت پر از خار و خسک بی ::   گذرگاه تو براوج فلک بی

شب تار و بیابان دور منزل :: خوشا آنکس که بارش کمترک بی

 

آنچه که ما  واقعا به آن نیازمندیم ذهنی پاک و قلبی پر از عشق است.

وقتی به این درک برسیم از حرص دنیا و رشک و غم و دربدری رها می شویم.

بشنواین نکته که خود را ز غم آزاده کنی       خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

در این حالت  احساس رضایت و سعادت می کنیم و آمادگی ورود به قلمرو با شکوه

عشق را خواهیم داشت.

آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد          حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی

نان خالی با عشق بهتر و خوشمزه تر از چلوکباب با حرص و ناراحتی است.

کسی که به درجه ای از دوست داشتن و عشق نرسیده باشد حتی لحظه ای

ھم کل امکانات این دنیا نیز نمی تواند وی را راضی کند زیرا انسان ذاتاً فقط با

دوست داشتن راضی می شود.

 

حضرت علی(ع) می فرماید ((واعلم یا بنی! ان الرزق رزقان: رزق تطلبه و رزق تطلبک))

 آگاه باش ای فرزندم! رزق دو نوع است یکی آن رزقی است که بدنبال آن می­روی و

دیگری رزقی است که او به دنبال تو می آید.

از این حدیث چنین برمی­آید که هرکسی دو نوع رزق و روزی دارد یکی روزی که برایش

تعیین شده و دیگری رزقی است که برای او مقدر نشده است چون نفعش درآن نیست واگرانسان به دنبال رزقی که برایش مقدر نشده برود آن رزق برایش چیزی جززحمت

و مسولیت بیشتر نمی آورد و هر چند که در ظاهر این تلاش برای روزی بیشتر

از روزی مقدر باعث می شود که رزق بیشتری بدست آورد و زندگی او آب و

رنگ بیشتری پیدا کند

بنابراین بایستی صبر کرد و منتظر و آماده  بود تا روزی مادی یا معنوی خودش

را به تو برساند و آنگاه آنرا درست دریافت کرد.

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات          مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

از نظری دیگر می توان گفت هنگام ارایه مطلب برای مخاطب صرف اینکه مطلب

مهم و حقیقی است نبایستی آنرا بیان کرد چه بسا حقیقتی که برای شنونده بار

گران باشد و در آن مقطع برایش مفید نباشد.

قناعت به روزی باعث رضایت است.خرسندی درونی و رهایی از

دربدری و حرص و غم.

کار خود گر به کرم باز گذاری حافظ         ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی

خواسته ،هوس ، طمع و دلبستگی وضعیتی ذهنی است که ما تصور می کنیم

برای شاد بودن به چیزی نیاز داریم. خواسته جدائی ایجاد کرده و ذهن را با

دلبستگی و علاقمند شدن به چیزی کدر و تیره  می سازد.

خواسته یکی از موانع عشق است.خواسته باعث میگردد آنچه که داریم را نبینیم

و در آرزوی آنچه که فعلا نداریم رنج بکشیم.

احساس از دست رفتگی مداوم  و از دست دادن رضایت  از پیامدهای

مهم خواسته است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 10:42  توسط کیان دیده  | 

کودکی تا بلوغ (آدم و حوا)

بسمه تعالی

برای ما تا قبل از بلوغ جنسیت چندان برایمان مهم  نیست و تقریبا در آن دوران هم مرد ایم و هم زن!

چه از نظر ظاهری و چه باطنی!

اروپائی ها به این حالت هرمافرودیت می گویند.یعنی هم مرد و هم زن.

در دوران قبل از بلوغ زیبائی های زندگی شکوفاست!رنگ ها به شدت احساس می شوند.

مزه ها واقعا چشیدنی است.لذت های چشم و گوش بسیار است.لیکن بعد از بلوغ

و شروع گرداب های شهوانی حس انسان به تدریج فرو می افتد و ذره ذره این زیبائی ها

و لذت های زندگی کم رنگ و کم رنگ تر می شوند.

احساس ها کم می شوند و ذهنیت ها گسترده تر می شوند.

تا اینکه با بالاتر رفتن سن انسان ، از احساس تهی می شود و زندگی بدون حس ،

  چون تفاله ای پوچ ادامه می یابد.

چگونه می توان نشئه های کودکی را حفظ کرد؟!شبیه قصه آدم و حواست!

آنها فارغ از اندام های جنسی در باغ بهشت گردش می کردند و خوش بودند و شیطان

با وعده جاودانگی (فرزند آوری و تداوم نسل) آنها را فریفت و اندام های جنسی آنها را

برایشان نمایان کرد و آنها از نیروهای الهی به در آمدند و فرو افتادند به گرداب جنسیت!

از بالای ستون فقرات به انتهای ستون فقرات!

و اتحاد از بین رفت و دشمنی ها آغاز شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 10:35  توسط کیان دیده  | 

حقیقت دنیا

بسمه تعالی

سلام دوستان!

هر کسی اگر چشم و هوش خود را بگشاید در لذات شکمی وزیر آن و پست و مال و پول و ...  موارد شش گانه زیر رامی بیند:

1-لذتش اول می آید و بعد از آن سختی و محنتش

2-ظاهرش آراسته و دلپذیر و خواستنی است و باطن و اصلش رنج و سختی

3-ساکن می نماید و پایدار لیکن متغییر است و چندی بعد نیست.

4-خود را دوست می نماید لیکن دشمن است.

5-دنیا مثل آب دریاست هر چه بیشتر می خوری تشنه تر می شوی!

6-دنیا شنیدنش بزرگتر از دیدنش است و معنویت دیدنش بزرگتر از شنیدنش است.

شير دنيا جويد اشكارى و برگ                       شير مولى جويد آزادى و مر گ

چون که اندر مرگ بيند صد وجود                    همچو پروانه بسوزاند وجود

شد هواى مرگ طوق صادقان                       که جهودان را بد اين دم امتحا ن

حدیث: «الدّنيا جِيْفَةٌ وَ طالبوها كِلاب» (دنيا مردار است و طالبان آن سگانند). رسول اکرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت 15:33  توسط کیان دیده  | 

مدیریت نیروی جنسی

بسمه تعالی

سلام دوستان!

حکایتی زیبا تعریف می کنم که می تواند در مدیریت نیروی جنسی(نیروی جاودانگی)

 خودمان ما را یاری کند.

گویند که خیاط دانائی  بود که جوانی را به شاگردی پذیرفته بود . این جوان که

 صاحب زن و یک پسر هم بود از صبح تا عصر پیش خیاط کار میکرد و دم غروب

  هم پیش خانواده اش بر می گشت.

اما گاهی شیطان توی جلد این جوان میرفت و پولی را که بطور هفتگی از

خیاط میگرفت صرف عیش و نوش و خوشگذرانی با زنان بدکاره و در

محله های بدنام میکرد.

روزی خیاط در دکان مشغول کار بود و شاگردش را هم  پی کاری بیرون

از مغازه فرستاده بود که دید زنی وارد مغازه شد و بعد از سلام و احوالپرسی

خودش را زن شاگرد خیاط معرفی کرد و شروع به گلایه از شوهرش کرد که

خرجی کم می دهد و سربه راه نیست و اخلاقش بد است و ... و از خیاط که

مرد نیکو کاری بود تقاضا کرد که در مورد اصلاح شوهرش کمکش نماید.

خیاط فکری کرد و قول داد که تمام سعی و تلاشش را بنماید.

چند روز گذشت. روزی خیاط به جوان گفت فردا ناهار نیاور ! مهمان من هستی!

 و جوان هم پذیرفت.

فردا هنگام ناهار و کمی بعد از صرف غذا خیاط یک تخم مرغ آب پز که به رنگ

قرمز زیبائی رنگ شده بود به جوان داد و گفت این را هم بخور!

جوان تخم مرغ قرمز را خورد! خیاط از کیسه اش یک تخم مرغ دیگر که زرد رنگ بود

 در آورد و به جوان داد که این را هم بخور ! جوان گفت من تازه ناهار و یک تخم مرغ

 خورده ام و چندان میلی ندارم اما خیاط اصرار کرد و گفت این تخم مرغ رنگ

و طعم ویژه ای دارد و باید این را هم بخوری . جوان پذیرفت و تخم مرغ زرد رنگ

را هم خورد.

این بار خیاط یک تخم مرغ سبز رنگ از کیسه اش در آورد و دوباره اصرار کرد که

 این تخم مرغ رنگ زیبائی دارد و طعمش خوب است و باید این یکی را هم بخوری

 اما شاگرد خیاط امتناع میکرد و می گفت اوستا اینها همه تخم مرغ هستند

 و یک طعم و مزه دارند و فرقی با هم ندارند.

در این وقت خیاط هم به جوان گفت: عزیزم زنان هم همینطورند(در امور جنسی) و

 فرقی ندارند. نباید چون ظاهرشان با هم متفاوت است فکر کنی که چیز دیگری هستند.

 اصل خود ما هستیم و کیفیت لذت بردن از چیزی بسته به خود ماست!

جوان درمورد این مطلب فکر کرد و دید حق با استاد خیاطی است و با کمک خیاط توانست

خودش را اصلاح کند و زندگی سالم و شادی را با زن و بچه اش داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۳ساعت 11:25  توسط کیان دیده  | 

مطالب قدیمی‌تر