شناخت خدا- عالم درون -ذهن و روان- عرفان

مقدماتی در مورد شناخت خدا- عالم درون -ذهن و روان- عرفان

پدر و مادر

همواره تفاهم داشتن با والدین خوب است.این یکی از اساسی ترین اصول در زندگی

آدمهاست.گورجیف همیشه می گفت:"تا وقتی ارتباط خوبی با پدر و مادرت برقرار نکنی

، زندگی ات را باخته ای."

چون این چیزی بسیار عمیق و ریشه دار است.

اگر بین تو و پدر و مادرت نارضایتی و کدورتی باشد ، تو هرگز احساس راحتی

نخواهی کرد.هر جا که باشی خود را کمی گناهکار احساس می کنی .

رابطه والد-فرزند فقط یک رابطه اجتماعی نیست.تو از آنها بوجود آمده ای.

تو پاره تن آنها هستی.تو شاخه ای از درخت زندگی آنها هستی.تو هنوز در آنها

ریشه داری.

وقتی والدین از دنیا می روند، چیزی بسیار عمیق و ریشه دار در درون تو می میرد.

وقتی پدر و مادر می میرند برای نخستین بار خود را تنها و ریشه کن شده احساس

می کنی.بنابراین تا وقتی زنده اند ، باید هرچه از دستت بر می آید انجام دهی تا آن

تفاهمی را که باید ، ایجاد کرده و ارتباطی دو سویه با آنها برقرار کنی.آن وقت همه

چیز روبراه شده و حسابها بسته می شوند.

رابطه عاشقانه با پدر و مادر آغاز شده و با آنها نیز خاتمه می یابد و این دایره کامل

می شود.اگر جایی از این دایره نیمه کاره باشد ،تمام زندگیت آشفته و پریشان باقی

خواهد ماند.کسی که بتواند با پدر و مادرش ارتباط برقرار کند، فوق العاده احساس

خوشبختی و شادمانی می کند.این دشوارترین کار در این عالم است.چون شکاف

بس عمیق و بزرگ است.

باید بر روی این شکاف پل زد.اگر توانستی بین خود و مادرت پل بزنی ،

ناگهان احساس خواهی کرد که پلی بین تو و این کره خاکی هم برقرار شده است.

تو بیشتر در زمین ریشه می دوانی و بیشتر پا می گیری.و اگر بین خودت و پدرت

پل زدی  دیگر در آسمانها پرواز می کنی.پدر و مادر نمادند.نماینده ی آسمان و زمین.

و انسان درختی است که هم به آسمان نیاز دارد و هم به زمین.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ساعت 11:43  توسط کیان دیده  | 

پهلوانان:امانت

بسمه تعالی

سلام دوستان یکی از کارتون های بسیار زیبا که از شبکه پویا پخش شده است

کارتون پهلوانان است مخصوصا قسمتی که نامش امانت است.

در این قسمت تاجری عبدالرزاق نام  که از هند الماس گرانبهائی را بهمراه آورده

است توسط راهزنان و دزدان مورد تعقیب است تا اینکه به شهر خوارزم میرسد و

برای رفع شر دزدان از گزمه ها سراغ قوی ترین و امین ترین شخص خوارزم را

می گیرد و آنها نیز برای چاپلوسی و کاسه لیسی رئیس خود یعنی اسکندر خان که

داروغه شهر است را معرفی می کنند و عبدارزاق را پیش اسکندر می برند از قضا

اسکندر یک سیب سرخ را در دست داشت و قصد داشت آن سیب را میل کند که

عبدالرزاق وارد می شود و به اسکندر خان می گوید: من مسافر بوده ام و از راه

دوری آمده ام اگر ممکن است بخشی از سیب را به من بدهید.

اسکندر تمام سیب را به او می دهد و می گوید برای خاطر مهمان از سهم

خودش میگذرد اما عبدالرزاق در این هنگام از خوردن سیب امتناع می کند و

می گوید کسی که برای تعارفات بیهوده صداقت را زیر پا می گذارد نمی تواند

امین ترین فرد باشد لذا از اسکندر عذرخواهی می کند و رازش را به او نمی گوید

و در ادامه عبدالرزاق تاجر پیش پهلوان پوریای ولی میرود که او نیز می خواست

صبحانه بخورد و قرص نانی جلویش بود و محض امتحان از پهلوان پوریا نیز درخواست

می کند که لطفا قرص نان را بده من بخورم چرا که مهمان هستم و گرسنه!

لیکن پهلوان پوریا نان را به دو قسمت تقسیم می کند و بخشی از نان را به

عبدالرزاق تعارف می کند.

عبدارزاق به پهلوان اعتراض می کند که چرا قرص نان را بطور کامل به او که

مهمان است نداده است و شرط ادب را بجای نیاورده است که پهلوان در جواب

می گوید مهمترین چیز صداقت و انصاف است!

دوستان و عزیزان این داستان به نظر من بزرگترین و مهمترین راز و علت بدبختی

و عدم پیشرفت ملل مسلمان و به طور کلی انسانیت را به زبانی زیبا و شیوا

بازگو می کند . نه تنها در مورد جامعه بلکه در مورد تک تک افراد که چرا از نظر

روحی و روانی پیشرفت نمی کنیم و متاسفانه هر روز بدتر از دیروز می شویم

را نیز بیان می کند.خواهش می کنم در مورد داستان بیشتر فکر کنید.من خودم

وقتی چند سال پیش کارتون مذکور را دیدم نفهمیدم که چرا عبدالرزاق چنین

کاری کرد .

مگر گذشت خوب نیست؟مگر ما همیشه همین کار و کارهایی مشابه این را

انجام نمی دهیم!؟

النفاق اشد من الکفر!

حافظ:

باده نوشی که در او روی و ریائی نبود

بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست

 

کار اسکندر ریا کاری بود یعنی دلش می خواست بخورد اما به دل گوش نکرد

و به رسوم و ذهن رفت.اما پوریا به دل گوش کرد و به ذهن هم گوش کرد و هم خودش

خورد و هم به مهمان داد.

 

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

آنکه این کار ندانست در انکار بماند

 

نفس همیشه از ترس ناشی می شود. و شخص دائما بی ترس نفس ندارد.

نفس نوعی حفاظ و حمایت است.چون می ترسید ، زندانی در اطراف خود ایجاد می کنید

با شهامت بودن به معنای زندگی کردن با دل است در حالی که آدم ضعیف با مغزش

زندگی می کند.

متاسفانه اینگونه افراد هراسان و ترسانند و از مفاهیمی چون خداشناسی ،

عقاید ، کلمات ، رسوم و سنت ها ، تئوریها و ... امنیتی در اطرافشان خلق می کنند

و پشت این درها و پنجره های بسته خود را پنهان می کنند.به جهت اینکه

نمی خواهند با ناشناخته مواجه شوند و به امنیت  منیت (خود) می چسبند.

یکی از قوانین اساسی زندگی این است:

هر چیز که پنهان شود بزرگتر می شود و هر چه افشا گردد ، اگر غلط باشد ،

ناپدید میگردد.انگار در مقابل خورشید تبخیر می شود و اگر حقیقی باشد تغذیه

می شود و رشد می کند.هر چیزی را پنهان کنید متضاد آن ظاهر میگردد.

راست شروع به مردن می کند چون تغذیه نشده است.

احتیاج به باد و باران و خورشید دارد.

وقتی پشت ظاهر فریبنده پنهان می شوید ، چهره واقعی اتان شروع به

مردن می کند و طرف غیر واقعی رشد می کند و بزرگتر و بزرگتر می شود.

اگر حقیقت خود را برملا کنید ، چهره غیر واقعی خواهد مرد، محکوم به مرگ

خواهد شد.چون غیر واقعی نمی تواند بی حفاظ باشد.تنها در امنیت ، در تاریکی

و در تونل های نادانی باقی می ماند.

وقتی آن را به آگاهی بیاورید محو میگردد. این کل راز موفقیت روانکاوی است.

خودت را آرام آرام آشکار کن، نیاز به پرشی نیست که نتوانید از پسش برآیید.

قدم به قدم و به تدریج ادامه دهید.بزودی مزه ی حقیقت را خواهید چشید و

متعجب می شوید وقتی بفهمید  که تمام آن شصت سال گذشته ، اتلاف 

محض بوده است.هویت قدیمی شما باید از دست برود.

اگر به افشا گری خود ادامه دهید ، در ابتدا واقعا ترسناک است ، اما بزودی

توانمند خواهید شد.چون وقتی حقیقت آشکار شود قوی تر می شوید و

غیر حقیقی میمیرد.در پی آن شخصیت ناپدید میگردد و فردیت آشکار می شود.

شخصیت از بیرون تحمیل شده و فقط ماسک است ولی فردیت واقعیت شماست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 10:42  توسط کیان دیده  | 

شهامت و ترس

بسمه تعالی

ترس ها متفاوتند اما همگی آنها انشعابات یک ترس اصلی ، شاخه های یک درخت

هستند.اسم این درخت مرگ است.شاید بدانید که این ترس و همه ترس ها در

ارتباط با مرگ اند.مرگ فقط سایه است.شاید ندانید که اگر واقعا از ورشکستگی

می ترسید ، اگر واقعا از بی پولی هراسانید ، در مقابل مرگ آسیب پذیر می شوید.

مردم پول را به عنوان حامی قبول دارند.اگرچه به خوبی می دانند سپری برای

محافظت در مقابل آن وجود ندارد.اما هنوز معتقدند باید کاری کرد.چون حداقل

شما را مشغول نگه می دارد.و مشغول بودن نوعی ناهشیاری ، نوعی اعتیاد است.

ممکن است روزنامه ای را بخوانند که از صبح تاکنون سه بار خوانده اند.آنها تنها

می خواهند درگیر باشند.چون این کار حایلی بین آنها و مرگ است.تنها ترس از مرگ

وجود دارد.تشخیص این نکته که  تمامی ترس ها انشعابات یک ترس واحد هستند ،

بسیار مهم است.چون اگر ریشه را بشناسید می توان کاری کرد.اگر مرگ اساسی

است و ترس بنیادی از مرگ ناشی می شود ، پس تنها راه بی ترسی ، تجربه درونی

آگاهی زنده است.

آیا ترس و گناه یکی هستند؟ترس و گناه یکی نیستند، ترس پذیرفته شده به آزادی

تبدیل می شود و ترس انکار شده ، پس زده و نکوهش شده به گناه تبدیل می گردد.

اما شما ترس را به عنوان بخشی از شرایط بپذیرید....

ترس بخشی از شرایط است.فقط یک بخش است .بخشی بسیار کوچک و ناچیز

و کل وسیع است.یک قطره ، یک قطره بسیار کوچک در مقابل کل ، کل اقیانوس

دچار اضطراب می شود:"ممکن است در کل گم شوم ، هویتم از دست برود" این

ترس از مرگ است .تمامی ترس ها ، ترس از مرگ است.ترس از فنا شدن است.

طبیعی است که انسان بترسد و هراسان شود.اگر این را بپذیرید، اگر بگویید

زندگی این گونه است و آن را کاملا بپذیرید، آن وقت هراس و دلواپسی فورا متوقف

می شود. و ترس ، همان انرژی که به صورت ترس در آمده بود ، از سر در گمی

در می آید و تبدیل به آزادی می شود.آنوقت درک می کنید که حتی اگر قطره در

اقیانوس  ناپدید شود باز هم در آنجا حضور دارد.در واقع بخشی از کلیت اقیانوس

می شود.آنگاه مرگ به نیروانا تبدیل میگردد.

اگر حفاظی به دور خود بکشید و خود را محصور کنید و حالت تدافعی بگیرید ،

آنگاه گناه سر بر می آورد.هر چیز واپس زده ایجاد گناه می کند.هر چیز ممنوعه

گناه بوجود می آورد.هر چیز که مخالف طبیعت انجام شود ، گناه می آفریند..

سپس احساس گناه می کنید و به خود و دیگران دروغ می گویید.

نفس همیشه از ترس ناشی می شود. و شخص دائما بی ترس نفس ندارد.

نفس نوعی حفاظ و حمایت است.چون می ترسید ، زندانی در اطراف خود ایجاد

می کنید ، که شما اینطور و آنطور ، یا این و آن هستید.بنابراین کسی جرات نمی کند

به شما صدمه بزند. از طرفی این اساسا ترس است.کار خوبی است اگر عمیقا

و به درستی به درون آن نگاه کنید.ناگهان علت اساسی را می بیند و مسائل

خیلی ساده می شوند.وگرنه مردم به جنگ با نفس ادامه می دهند.در حالی که

نفس مشکل واقعی نیست.بنابراین فقط با علائم بیماری می جنگند نه با خود بیماری .

بیماری اصلی ترس است.شما به جنگ با نفس ادامه می دهید وهدف اصلی از دست

می رود.چون نفس دشمن واقعی نیست.بلکه دشمن ساختگی است.حتی اگر برنده

شوید  چیزی که مغلوب می شود دشمن ساختگی است ، که اصلا  حیات نداردو تنها

یک صورت ظاهری است.گوئی زخم زشتی دارید که به جای درمان آنرا با زیور آلات

پوشانده اید.

بنابراین هر کسی که می ترسد، در عمق وجودش ،  در اطراف ترسش  نفس بزرگی

خلق می کند تا حجیم تر شود.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 13:42  توسط کیان دیده  | 

سلوک

بسمه تعالی

سلام دوستان!

نکته بسیار مهمی که در تمرینات معنوی وجود دارد این است که هنگام تمرین و تمرکز  مشاهده گر منفی های وجود روانی (هویت های جعلی) بشویم.با دیدن اشکالات و توهماتمان دیگر میلی به نگهداری آنها نخواهیم داشت و چیزهای غیر طبیعی را رها خواهیم کرد.

مثل پاکسازی قطعه ای الماس گرانبهاست که در لجن افتاده است.پاکسازی و تصفیه راه عرفان است.آنگاه طبیعت حقیقی ما ، خود حقیقی ما ، که در هماهنگی با روح الهی است متجلی میگردد.گفته اند 999 پله راه سلوک شیطان شناسی است و پله آخر خداست.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 7:26  توسط کیان دیده  | 

کیمیاگری انرژی

بسمه تعالی

سلام دوستان!

در پست قبلی از چگونگی تعامل با قوای نفسانی (شهوت – خشم و ...) گفته شد که سه حالت ممکن است:

 1-سرکوب گری که کنترل هم نامیده می شود که بازگرداندن انرژی حاصله از قوای نفسانی به درون است  که موجب زخمی شدن روان و عقده ای شدن انسان می گردد که گفته شده انسان از هرچه منع شود به آن حریص میگردد.

 2- عدم کنترل بر این قوا که موجب خسارت و زیان بر دیگران و خود میگردد.

3-آگاهی بر این قوا و مراقبه بر فرق سر و بین دو ابرو و شاهد بودن بر اتفاقات. یعنی شاهد منفعل بودن.در این حالت نیروهای بخش های پایینی بدن به سمت بالا و فرق سر هدایت میگردند و کیمیاگری الهی صورت می پذیرد.انرژی از حالت افقی به حالت عمودی تغییر مسیر می دهد.

در حالت سوم که پیشرفت کنیم دیگر به شکل ریشه ای تمایلات حیوانی محو می شوند و نیروی غرایز به نیروی روحی استحاله می یابد.در ظاهر شبیه حالت اول میگردد اما فرقی اساسی دارد.

حالت اول ریا و تظاهر است(نفاق) حالت دوم فحشا و حیوانیت است (کفر) حالت سوم دینداری است.

 منافقین از کفار بدترند.

حالت اول از هدایت و دین خیلی دور است که شامل اکثریت قریب به اتفاق انسانهای به ظاهر دین دار  میگردد. زیرا در جهل مرکب هستند و در حالی که گمراهند خود را هدایت شده و دین دار می پندارند.

حالت دوم گمراه هستند اما خود را دین دار فرض نمی کنند لذا امکان هدایت برایشان بیشتر است.

کار پاکان را قیاس از خود مگیر                                    گرچه ماند در نوشتن شیر و شیر

جمله عالم زین سبب گمراه شد                                    کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

مولانای عزیز در دو بیت بالا به همین نکته اشاره فرموده اند.

پیروی  از اصول اخلاقی بدون آگاهی و شناخت عمیق غرایز موجب مقلد شدن انسان و جهل مرکب میگردد.

خلق را تقلیدشان بر باد داد                                            ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

ز آن که تقليد آفت هر نيكويى است                        که بود تقليد اگر کوه قوى است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:9  توسط کیان دیده  | 

کلید طلائی چگونگی تعامل با غرایز و نفس از "اوشو"

پرسش 4

اگر یک تمایل عاطفی یا خلقی برای ما ھیجان انگیز شود ، و اگر ما آن را در ظاھر بروز

ندھیم ، آیا این انرژی ناگزیر به سرچشمه باز می گردد و شخص را با طراوت و پر انرژی

می سازد ؟

نه ھمیشه !

اما اگر آگاه ھستی آن ناگزیر است . ھر انرژی برای حرکت به ریشه ھا نیازمند است ، و

ھیچ انرژی ای نمی تواند نابود شود . انرژی فنا ناپذیر است . فقط می تواند به فرمهای

مختلف تبدیل شود ؛ ھرگز نمی تواند ھیچ شود . بنابراین وقتی تلاش می کنی انرژی را

سرکوب کنی ، کاملا کار بیھوده ای با خودت می کنی . انرژی نمی تواند سرکوب شود :

فقط میتواند دگرگون شود . یک انرژی سرکوب شده سرطان خواھد شد . اگر احساس

خشم می کنی ،دو راه معمولی در دسترس است : یا بروز بدھی ، یا سرکوب کنی .

اگر بروز بدھی ، یک زنجیر درست می شود ، زیرا تو بر کسی خشم می گیری و او نیز آن

خشم را بر کسی دیگر و پایانی برآن نیست . پس تو آن را بروز می دھی و آن می تواند

سالھا ادامه یابد .

ادامه می یابد ! ھمه این گونه می زیند . آن می رود و می رود .

آنھا که ژرف می دانند ، می گویند برای زندگی ھای متوالی می رود و می رود .

در زندگی گذشته ات از دست کسی خشمگین بوده ای ، و ھنوز در این زندگی

نیز ھمان الگو را با ھمان کس تکرار می کنی . آگاه نیستی ، خوشبختانه ناآگاھی .

بنابراین خوب است اگر فکر می کنی که چیزی جدید روی می دھد .

در نود و نه درصد مواقع چیز جدیدی روی نمی دھد ؛

الگوھای قدیمی بارھا تکرار می شوند .

گاھی ناگھان غریبه ای می بینی ، و خشمگین می شوی . او کاری نکرده – تو حتا قبلا با او دیدار

نداشته ای – اما احساس افسردگی یا خشم یا خشونت می کنی ، یا فقط می خواھی از دست

این شخص فرار کنی . احساس بدی داری . چرا ؟ آن الگویی قدیمی است . انرژی ھرگز نمی

میرد ، باقی می ماند ، بنابراین اگر آن را بروز دھی ، وارد یک زنجیره ی ابدی می شوی . یک

روزی باید از آن خارج شوی . و در کل بی فایده است ، وقت تلف کردن است . زنجیره را درست

نکن .

راه معمولی دیگر سرکوب کردن آن است ، و وقتی آن را سرکوب می کنی در درونت زخم

ایجاد می کنی . مصیبت خواھد بود . مشکلاتی ایجاد خواھد کرد . و سرکوب خشم ادامه

خواھد یافت ، و تو آتشفشانی از خشم خواھی شد .

شاید تو اینک خشمت را بروز ندھی ، اما اینک کل شخصیتت خشمگین شده است . فورانی

نخواھد بود ، و کسی تو را در حال کتک زدن کسی و اعمال خشونت نخواھد دید ، اما اینک کل

شخصیتت خشمگین شده است زیرا خشم زیاد درون تو را مسموم کرده است . اینک ھر کاری

کنی آن خشم آنجاست . حتا زمانی که به کسی عشق می روزی آن خشم آنجاست – در ھر

چیزی . در حال غذا خوردن ، بخش خشم آنجا خواھد بود . تو به غذایت خشونت خواھی ورزید ،

نه عشق . اگر دری را باز کنی ، بخش خشم آنجا خواھد بود . با در خشن خواھی بود .

یک روز صبح ، ملانصرالدین از خیابانی عبور می کرد و با فریاد قسم می خورد و با

عصبانیت می گفت : " شیطان روحت را تسخیر خواھد کرد و چغندرھا در شکمت رشد

خواھند کرد " – و این گونھ ادامه می داد .

مردی به او نگاه کرد و گفت : " ملا ، صبح به این زودی چھ کسی را نفرین می کنی ؟ "

ملا گفت : " چھ کسی ؟ نمی دانم . اما نگران نباش ، دیر یا زود کسی آشکار خواھد شد "

اگر از خشم لبریزی ، این اتفاق می افتد : فقط صبر می کنی ، و دیر یا زود کسی آشکار

می شود . در درون با آتش در تلاطمی ، منتظر موضوعی ھستی ، واسطھ ای ، کسی که

بتواند کمکت کند تا خودت را سبک کنی . آنگاه کل شخصیتت خشمگین یا سکسی

خواھد شد . می توانی سکس را سرکوب کنی ، و بعد کل شخصیتت سکس سرکوب

شده می شود . بعد به ھرجا نگاه کنی سکس را خواھی دید ، ھر کاری کنی یک عمل

سکسی خواھد بود . به آسانی می توانی سکس را سرکوب کنی ؛ دشوار نیست .

اما بعد سکس در ھر فیبر و سلولت پخش خواھد شد . به مجردھا نگاه کن .

ذھن آنھا کاملا سکسی می شود ؛ رویاھایشان درباره ی سکس است ، با سکس

مبارزه می کنند ؛ مدام درباره ی سکس خیال بافی می کنند . آنھا غرق شده اند .

آنچه که می توانست طبیعی باشد منحرف می شود . اگر آن را بروز دھی زنجیره درست

می کنی ، اگر سرکوب کنی زخم ایجاد می کنی ، و ھیچکدام خوب نیستند .

بنابراین تانترا می گوید ھرکاری می کنی – برای نمونه ، اگر خشمگینی ، وقتی حس

می کنی خشم دارد می آید – بی وقفه آگاه باش . آن را سرکوب نکن و آن را بروز نده .

کار سوم را بکن ،

راه سوم را برو : ناگھان آگاه باش که خشم دارد می آید . این آگاھی آن انرژی را که به

عنوان خشم حرکت می کرد را به انرژی متفاوتی تبدیل می کند . ھمان انرژی که به خشم

شناخته می شد به مهر تبدیل می شود . از طریق ھوشیاری تبدیل صورت می گیرد .

 

ھمان انرژی که به سکس شناخته می شد از طریق آگاھی به براھماچاریا و معنویت تبدیل

می شود . ھوشیاری کیمیاگری است . از طریق آن ھمه چیز تغییر می کند .

امتحانش کن ، و خواھی دانست . وقتی ھوشیاری و آگاھی را در ھر رفتار و احساسی

و ھر خشمی بیاوری ، طبیعت و کیفیت آن تغییر می کند . ھرگز دیگر ھمان نیست ،

و راھی جدید باز می شود . آن دوباره به ھمان مکان قبلی که در آن بود برنمی گردد ،

از آنجایی که آمده ؛ جنبش افقی متوقف شده به بیرون حرکت نمی کند .

با ھوشیاری به عمودی تبدیل می شود ، به بالا حرکت می کند . آن بعدی متفاوت است .

ارابه افقی حرکت می کند ؛ ھواپیما عمودی می رود – رو به بالا .

دلم می خواھد یک داستان برایت تعریف کنم . یک صوفی از جانب یک دوست که

پادشاه بود یک ھواپیما ی کوچک ھدیه گرفت . اما درویش فقیر بود . درباره ی

ھواپیماھا شنیده بود  ، اما یک ھواپیما ھم ندیده بود ، او فقط ارابه ھا را می شناخت ،

پس فکر کرد این وسیله ای جدید است – نوعی ارابه .

او با استفاده از دو ارابه اش ھواپیما را به خانه آورد ، و از ھواپیما

مانند ارابه استفاده می کرد . خیلی خوشحال بود .

ھواپیمای کوچک مانند یک گاری کار می کرد . اما بعد کم کم از روی

کنجکاوی شروع به مطالعه آن کرد . بعد فھمید که ارابه نیاز نیست .

آن موتور دارد و می تواند خودش حرکت کند ، پس از آن مثل ماشین استفاده می کرد .

اما کم کم از بالھا آگاه شد ، و فکر کرد : " چرا اینھا اینجا ھستند ؟ "

و به نظرش رسید کسی که این وسیله را ساخته باید بسیار ھوشمند بوده باشد ،

یک نابغه ، نمی توانسته چیزی را بدون این که نیاز باشد اضافه کرده باشد .

بالھا نشان می داد که ماشین می توانست پرواز ھم بکند . پس تلاش کرد .

بعد ھواپیما به راه خود آمد ؛ عمودی شد . تو ذھنی را که داری مانند یک ارابه از

آن استفاده می کنی . ھمان ذھن می تواند موتور ماشین شود ؛ بعد ارابه ھا لازم نیستند .

مکانیسم داخلی دارد ، اما ھمچنین بعد می تواند افقی حرکت کند .

در ضمن ، ھمان ذھن بال ھم دارد . تو مشاھده نکرده ای ، به ھمین دلیل

نمی دانی که بال دارد . می تواند پرواز کند ! می تواند رو به بالا برود !

و یک بار که به بالا رفت ، یک بار که انرژی ات شروع کرد به بالا رفتن ،

کل دنیا متفاوت می شود . پرسشھای قدیمی ات به سادگی می ریزند و

مشکلات قدیمی ات دیگر وجود ندارند ، زیرا اینک عمودی رفته ای .

تمام آن مشکلات به این دلیل آنجا بودند که تو افقی می رفتی .

مشکلات یک ارابه برای یک ھواپیما مشکلی نیستند . جاده خوب نیست ،

پس مشکل وجود دارد . جاده بسته است ، پس مشکل وجود دارد .

اما اینھا دیگر مشکل نیستند زیرا جاده دیگر استفاده نمی شود .

چه بسته باشد یا نه ، چه خوب باشد یا بد ، نامربوط است .

آموزه ھای اخلاقی آموزه ھای ارابه ھستند ؛ آموزه ھای تاتنرا عمودی ھستند .

به ھمین دلیل تمام آن مشکلات برای تانترا نامربوط اند . یک بار که ھوشیاری ات

را به آن آوردی ، بعد جدیدی را آورده ای . فقط با ھوشیار بودن ، به طرف بالا رفته ای .

چرا ؟ واقعیت را مشاھده کن : وقتی ھوشیاری ، ھمیشه بالای واقعیتی . درباره ی

ھر چیزی ھوشیار شو ، و تو ھمیشه بالای واقعیتی . واقعیت جایی است آن پایین ،

و تو از بالا نگاه می کنی ، از قله . ھرگاه چیزی را مشاھده می کنی رو به بالا می روی

، و آن چیز در پایین می ماند .

اگر این توجه واقعا معتبر باشد و اگر بتوانی بی وقفه آگاه باشی ،

آن انرژی که افقی به عنوان خشم و حرص و سکس می رفت ، به بعد جدیدی

خواھد رفت . نزدیک تو خواھد آمد ، نزدیک مشاھده گر . آنگاه شروع به پرواز می کنی .

و برای زندگی ھای بسیار تو از ھواپیما ھمچون ارابه استفاده کرده ای ،

مشکلات غیر ضروری ایجاد شده اند زیرا نمی دانستی چھ امکانی برای تو وجود دارد .

پرسش 5

شما گفتید فرد نباید خشم را سرکوب و نباید خشم را رھا کند ، بلکه باید منفعلانھ ھوشیار و مراقبه گون باشد . بدیھی است که ، به نوعی تلاش درونی نیاز است تا از سرکوب یا رھا کردن جلوگیری شود ، اما بعد آیا این خود نوعی سرکوب کردن نیست ؟

نه ! آن یک تلاش است ، اما نیست . " نوعی سرکوب " . ھر تلاشی سرکوب نیست . سه

نوع تلاش وجود دارد . یک نوع ابراز است . وقتی خشمت را بروز می دھی ،

آن یک تلاش است .

بعد نوع دوم تلاش وقتی است که آن را سرکوب می کنی . وقتی آن را بروز می دھی

، انرژی ات را مجبور می کنی به بیرون به شخص یا موضوع مورد نظر جریان یابد ؛

انرژی ات را به بیرون پرتاب میکنی ، دیگری ھدف است . انرژی به دیگری می رود :

آن یک تلاش است . وقتی سرکوب میکنی ، انرژی را به سرچشمه ی اصلی اش

باز می گردانی ، به قلبت . مجبورش می کنی برگردد . آن یک تلاش است ،

اما جھت متفاوت است . در بروز از تو دور می شود ؛ در سرکوب دوباره نزدیک تو می آید .

سوم ، ھوشیاری ، ھوشیاری منفعل ، نیز یک تلاش است ، اما بعد متفاوت است .

انرژی رو به بالا می رود . در آغاز آن یک تلاش است . وقتی می گویم منفعلانه

ھوشیار باش ، در آغاز حتا انفعال نیز مقید به تلاش است . فقط کم کم ، بیشتر که

با آن آشنا شدی ، تلاش نخواھد بود . و وقتی یک تلاش نیست ، بیشتر منفعل می شود

و انفعال بیشتر ، مغناطیس بیشتر . انرژی را رو به بالا ھل می دھد .

اما در آغاز ھمه چیز یک تلاش خواھد بود ، پس قربانی کلمات نشو . مشکل ایجاد می کند .

عارفان ھمیشه از بی تلاشی سخن گفته اند . می گویند ھیچ تلاشی نکن .

اما در آغاز این نیز یک تلاش است . وقتی می گوییم بی تلاش شو فقط منظورمان

این است که تلاش را تحمیل نکن . اجازه بده از طریق آگاھی بیاید .

اگر مجبورش کنی ، عصبی می شوی . اگر عصبی شوی ، خشم نمی تواند رو به

بالا برود . تنش افقی است ؛ فقط یک ذھن بدون تنش می  تواند بالا باشد ، شناور ھمچون ابر .

به ابرھا نگاه کن که بی ھیچ تلاشی شناورند

===

نکته کیمیاگری: در هر مسئله ای باید روی چاکرای 7 رفت و سپس بر افکار و احساساتمان شاهد باشیم.

حکمت های نکته بالا:1- کل مطالب بالا که اوشو گفته با این عمل برآورده میگردد.2-انرژی مفر چاکرای 7 را می یابد.3-نیت نیت ها آشکار می شود.4- انسان پالایش می یابد.5- انسان تاج انسانیت را بر سرش می گذارد با دست خودش.6- بهترین راهکار مدیریت و استحاله انرژی جنسی ، خشم و ... غرایز میباشد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 11:15  توسط کیان دیده  | 

آدم و حوا (2)

بسمه تعالی

آدم و حوا(2)

چگونه به خانه (بهشت) برگردیم!

ما همگی مشمول قصه حضرت آدم (ع) و حوا (س)  و خروج از بهشت و عتاب و خطاب

و فریب شیطان و ... هستیم!

در پست آدم و حوا (1) به این مطلب اشاره شده است.

موضوع جنسیت و مسائل جنسی که در همه جوامع و مذاهب جزء بحث های

درجه اول است عامل خروج انسان از بهشت بوده است.لذا درک درست ماهیت

نیروی جنسی و کارکردهای آن به معنای پیدا کردن درب بهشت است و راه بازگشت

به خانه آشکار میگردد.

افراد متاهل معمولا بعد از نزدیکی با همسر خود احساس خستگی ، ضعف و گاهی

پشیمانی و از دست رفتگی می کنند!  

که اینها نشان معنوی نبودن نزدیکی می باشد.

اما می توان به گونه ای دیگر نیز نزدیکی داشت که بسیار مفید باشد.

هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی و معرفتی !

ابتدا باید دانست که نیروی جنسی پایه و زیر بنای همه نیروهای دیگر بشر است

این مطلب از خواستگاه نیروی جنسی  که در پایه ستون فقرات است نیز مستفاد می شود.

هنگام نزدیکی که نیروی جنسی به غلیان می آید و همه بدن را تحت تاثیر قرار

می دهد دو راه پیش پای انسان نهاده شده است.

یکی اینکه این نیروی خلاقه از همان جائی که جوشیده است  از طریق مجرایی

(آلت-فرج) تخلیه گردد.

راه برتر و معنوی این است که هنگام غلیان و فشار نیروی جنسی صبر و

خویشتن داری کنیم(تقوا) و در صدد رفع استرس و فشار نباشیم .

چنانچه به قدر کافی صبر کنیم آنگاه این نیرو دنبال راههای دیگری خواهد گشت

و از ستون فقرات شروع به بالا آمدن می کند و در مسیر خود کلیه ارگان های حیاتی

را از انرژی خلاقه سیراب می کند.

در یوگا گفته شده است:


"در آغاز پيوند جنسي توجهت را بر آتش آغازين نگه دار ، و به طور مداوم ، از خاكستر انتهايي اجتناب كن ."

 

در این حالت قدرت جسمی و روانی انسان به شدت تقویت میگردد و حتی بعد

از نزدیکی انسان احساس سعادت و خوشبختی می کند.

لذا نزدیکی بایستی با تامل بسیار و به دور از هرگونه عجله ای باشد!

استادی می گفت باید 2 ساعت طول بکشد.

این نیروی پر قدرت باعث مرتعش شدن کل بدن می شود و در این حالت بهترین کارها

داشتن وضو ، یاد خدا ، تمرکز بر چاکرای فرق سر و چشم سوم می باشد.

وقتی که این نیرو به قسمت های بالائی بدن برسد بایستی همه اطراف از جمله

همسر به شکل نور الهی تصور گردد و با نیروئی که در کل بدن جریان یافته است

یکی شد و غرق در نور و انرژی گردید.

همسر در اینجا نقش بیدار کننده وجه زنانگی مرد و یا وجه مردانگی زن است.

وقتی که با همسر و انرژی و نور مربوطه خوب و به اندازه یکی شدیم و در این

حالت امتزاج باقی ماندیم آنگاه مرد و زن هریک نقص های وجود خویش را از

دیگری دریافت می کند و این دو نیمه با دریافت خواص دیگری هر یک کامل میگردند.

یعنی مرد که صلابت و قدرت دارد بایستی روح زنانگی که همان انعطاف و لطافت است

را به دست آورد و برای زن هم همچنین.

در این حالت امتزاج و یکی شدن مرد و زن نور الهی رخ می نماید.

مثل فاز و نول است که با هم می توانند نور تولید کنند.

مرد و زن چون یک شود آن یک توی

چونک یک ها محو شد انک توی

این من و ما بهر آن بر ساختی

تا تو با خود نرد خدمت باختی

تا من و توها همه یک جان شوند

عاقبت مستغرق جانان شوند

در این حالت شهود و معرفت رخ می نماید.و انسان که از بهشت بالا تنه به دوزخ

پائین تنه سقوط کرده است مجددا به بالا صعود می کند و به خانه خود باز میگردد.

و همنشین با اولیا خدا و خدا میگردد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:40  توسط کیان دیده  | 

شکر گذاری

بسمه تعالی

سلام دوستان !

شکر گذاری یعنی چه ؟ آیا هنگامی که غذا می خوریم و می گوییم خدایا شکرت!

شکرگذاری کرده ایم؟

شاید یک مثال در این خصوص راهگشا باشد.اگر به بچه 5 ساله ای 1000 تومان

پول بدهید و بعد ببینید که او این پول را پاره کرد آیا دوباره به او پول می دهید؟

اگر هم بدهید مثلا 100 تومانی یا 20 تومانی می دهید.اما اگر این بچه 1000 تومان

را که گرفت یک چیز مناسبی خرید و یا داد به مادرش که برایش نگهدارد

آنوقت شما چه رفتاری  خواهید داشت؟

مطمئنا باز هم به او پول می دهید و بلکه بجای 1000 تومان ممکن است

2000 تومان یا 5000 تومان بدهید زیرا که او قدر و ارزش پول را دانسته است.

بارها شنیده ایم که:

شکر نعمت نعمتت افزون کند

کفر نعمت از کفت بیرون کند

مثال بالا به ما می گوید که استفاده درست و بجا از نعمت ها همان شکر گذاری است

که موجب افزایش آن نعمت میگردد و استفاده نادرست باعث از بین رفتن نعمت می شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:43  توسط کیان دیده  | 

تاملاتی پیرامون زیبائی و شهوت 2

با دیدن زیبائی چشم و ابروی دیگران ، چشم خود را ببینیم و به یاد چشم الهی

که همه جا حاضر بر ماست بیفتیم و چاکراهای 6 و 7 را حساس تر کنیم و این

دیدن جمال الهی اشخاص و خود است!

نکته مهم این است که باید زیبائی های هرکسی را دید. زیبا بینی یک راز بسیار

مهم است که انسان را از زشتی و عمل زشت  و شهوت دور می کند.

کمال حسن محبت ببین نه عیب و گناه

که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:1  توسط کیان دیده  | 

تاملاتی پیرامون زیبائی و شهوت 1

سلام دوستان  داستانی زیبا و حکمت آموز در مورد مولانا هست که روزی نقاشی

پیش مولانا می آید و می خواهد تصویر ایشان را نقاشی کند در حین کار و نیمه های

نقاشی می بیند که چهره مولانا تغییر کرده است لذا مجبور می شود که دوباره از

اول شروع کند و مجددا بعد از مدتی می بیند که چهره ایشان باز هم تغییر کرده

است و ثابت نیست.

"گرجي خاتون که همسر سلطان ولد و از مريدان مولانا بود باري چون مي بايست

براي مدتي از قونيه و قيصريه رود از مولانا خواست تا بپذيرد که نقاشي به نام

"عين الدوله رومي " "صورت مولانا را در طبقي کاغذ رسمي بزند". نقاش نزد مولانا

رفت، فرمود "مصلحت است، اگر تواني". "حضرت مولانا بر سر پا ايستاده بود، نقاش

نظري بکرد و به تصوير صورت مشغول شد و در طبقي صورتي به غايت لطيف نقش

کرد، دوم بار چون نظر کرد ديد که آنچه اول ديده بود آن نبود. در طبقي ديگر رسمي زد،

چون صورت را تمام کرد باز شکلي ديگر نمود. در بيست طبق گوناگون صورت ها

نبشت و چندان که نظر را مکرر مي کرد نقش پيکر ديگرگون مي ديد. عاقبت متحير

مانده نعره اي بزد و بيهوش گشته قلم ها را بشکست و عاجزوار سجده ها مي کرد.

همانا حضرت مولانا اين غزل را سر آغاز فرمود:

آه بي رنگ و بي نشان که منم
کي ببيني مرا چنان که منم؟

گفتي اسرار در ميان آور
کو ميان، اندر اين ميان که منم؟

کي شود اين روان من ساکن
اين چنين ساکن روان که منم؟

بحر من غرقه گشت هم در خويش
بوالعجب بحر بي کران که منم!"

این حکایت زیبا به ما می فهماند که حالت چهره و جمال انسان به حال انسان است.

لذا چهره هائی که در حال ذکر و یاد و تجلی خدائی هستند بسیار زیبا و جذاب و

خواستنی میگردند و چهره هایی که در سیطره شیطان و شهوت هستند در هاله ای

از تاریکی و زشتی پیچیده شده اند.این موضوع را بنده بارها مشاهده و شخصا

تجربه کرده ام.

اصلا همه چهره ها  زیباست و وجهی از جمال الهی را نشان می دهد منتهی بیننده

مهم است که چگونه می بیند آیا    می بیند به قصد شهوت!؟در این صورت بعضی

چهره ها برایش جذاب است!و با دیدن چهره ها تمرکزش بر انتهای ستون فقرات

(آلت) متمرکز میگردد.انسان وسیله میگردد.آلت.هوش سقوط می کند.

لیکن چنانچه غرض ها را از دل برانیم و به یاد خدا باشیم آنگاه می توانیم همه را

به یک چشم که همان چشم الهی است ببینیم.

به قول مرحوم سپهری :

چشم ها را باید شست! جور دیگر باید دید.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد!

نکته جالب اینکه زیبائی چهره در حقیقت همان جمال چشم و گوش و بینی و دهان

و دندان  ولب و زلف و چانه و گونه و ابروست.یعنی ابزارهای ادراک انسان!رابطه

زیبائی و دانائی به خوبی مشخص است.

قدرت و جاذبه و زیبائی چشمان آدمی بمیزان قدرت مشاھدۀ او در جھان است

یعنی قدرت دیدار حقّ در عالم ھستی . جاذبۀ بینی و لب و دھان و گوش ھم

بھمین میزان است و کلّ ساختار صورت و میزان جاذبۀ چھرۀ ھر کسی حاصل

ارتباط با ذات خویش و درک حضور و ظھور خداوند در جھان است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:2  توسط کیان دیده  | 

مطالب قدیمی‌تر