شناخت خدا- عالم درون -ذهن و روان- عرفان

مقدماتی در مورد  شناخت خدا- عالم درون -ذهن و روان- عرفان

پهلوانان:امانت

بسمه تعالی

سلام دوستان یکی از کارتون های بسیار زیبا که از شبکه پویا پخش شده است

کارتون پهلوانان است مخصوصا قسمتی که نامش امانت است.

در این قسمت تاجری عبدالرزاق نام  که از هند الماس گرانبهائی را بهمراه آورده

است توسط راهزنان و دزدان مورد تعقیب است تا اینکه به شهر خوارزم میرسد و

برای رفع شر دزدان از گزمه ها سراغ قوی ترین و امین ترین شخص خوارزم را

می گیرد و آنها نیز برای چاپلوسی و کاسه لیسی رئیس خود یعنی اسکندر خان که

داروغه شهر است را معرفی می کنند و عبدارزاق را پیش اسکندر می برند از قضا

اسکندر یک سیب سرخ را در دست داشت و قصد داشت آن سیب را میل کند که

عبدالرزاق وارد می شود و به اسکندر خان می گوید: من مسافر بوده ام و از راه

دوری آمده ام اگر ممکن است بخشی از سیب را به من بدهید.

اسکندر تمام سیب را به او می دهد و می گوید برای خاطر مهمان از سهم

خودش میگذرد اما عبدالرزاق در این هنگام از خوردن سیب امتناع می کند و

می گوید کسی که برای تعارفات بیهوده صداقت را زیر پا می گذارد نمی تواند

امین ترین فرد باشد لذا از اسکندر عذرخواهی می کند و رازش را به او نمی گوید

و در ادامه عبدالرزاق تاجر پیش پهلوان پوریای ولی میرود که او نیز می خواست

صبحانه بخورد و قرص نانی جلویش بود و محض امتحان از پهلوان پوریا نیز درخواست

می کند که لطفا قرص نان را بده من بخورم چرا که مهمان هستم و گرسنه!

لیکن پهلوان پوریا نان را به دو قسمت تقسیم می کند و بخشی از نان را به

عبدالرزاق تعارف می کند.

عبدارزاق به پهلوان اعتراض می کند که چرا قرص نان را بطور کامل به او که

مهمان است نداده است و شرط ادب را بجای نیاورده است که پهلوان در جواب

می گوید مهمترین چیز صداقت و انصاف است!

دوستان و عزیزان این داستان به نظر من بزرگترین و مهمترین راز و علت بدبختی

و عدم پیشرفت ملل مسلمان و به طور کلی انسانیت را به زبانی زیبا و شیوا

بازگو می کند . نه تنها در مورد جامعه بلکه در مورد تک تک افراد که چرا از نظر

روحی و روانی پیشرفت نمی کنیم و متاسفانه هر روز بدتر از دیروز می شویم

را نیز بیان می کند.خواهش می کنم در مورد داستان بیشتر فکر کنید.من خودم

وقتی چند سال پیش کارتون مذکور را دیدم نفهمیدم که چرا عبدالرزاق چنین

کاری کرد .

مگر گذشت خوب نیست؟مگر ما همیشه همین کار و کارهایی مشابه این را

انجام نمی دهیم!؟

النفاق اشد من الکفر!

حافظ:

باده نوشی که در او روی و ریائی نبود

بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست

 

کار اسکندر ریا کاری بود یعنی دلش می خواست بخورد اما به دل گوش نکرد

و به رسوم و ذهن رفت.اما پوریا به دل گوش کرد و به ذهن هم گوش کرد و هم خودش

خورد و هم به مهمان داد.

 

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

آنکه این کار ندانست در انکار بماند

 

نفس همیشه از ترس ناشی می شود. و شخص دائما بی ترس نفس ندارد.

نفس نوعی حفاظ و حمایت است.چون می ترسید ، زندانی در اطراف خود ایجاد می کنید

با شهامت بودن به معنای زندگی کردن با دل است در حالی که آدم ضعیف با مغزش

زندگی می کند.

متاسفانه اینگونه افراد هراسان و ترسانند و از مفاهیمی چون خداشناسی ،

عقاید ، کلمات ، رسوم و سنت ها ، تئوریها و ... امنیتی در اطرافشان خلق می کنند

و پشت این درها و پنجره های بسته خود را پنهان می کنند.به جهت اینکه

نمی خواهند با ناشناخته مواجه شوند و به امنیت  منیت (خود) می چسبند.

یکی از قوانین اساسی زندگی این است:

هر چیز که پنهان شود بزرگتر می شود و هر چه افشا گردد ، اگر غلط باشد ،

ناپدید میگردد.انگار در مقابل خورشید تبخیر می شود و اگر حقیقی باشد تغذیه

می شود و رشد می کند.هر چیزی را پنهان کنید متضاد آن ظاهر میگردد.

راست شروع به مردن می کند چون تغذیه نشده است.

احتیاج به باد و باران و خورشید دارد.

وقتی پشت ظاهر فریبنده پنهان می شوید ، چهره واقعی اتان شروع به

مردن می کند و طرف غیر واقعی رشد می کند و بزرگتر و بزرگتر می شود.

اگر حقیقت خود را برملا کنید ، چهره غیر واقعی خواهد مرد، محکوم به مرگ

خواهد شد.چون غیر واقعی نمی تواند بی حفاظ باشد.تنها در امنیت ، در تاریکی

و در تونل های نادانی باقی می ماند.

وقتی آن را به آگاهی بیاورید محو میگردد. این کل راز موفقیت روانکاوی است.

خودت را آرام آرام آشکار کن، نیاز به پرشی نیست که نتوانید از پسش برآیید.

قدم به قدم و به تدریج ادامه دهید.بزودی مزه ی حقیقت را خواهید چشید و

متعجب می شوید وقتی بفهمید  که تمام آن شصت سال گذشته ، اتلاف 

محض بوده است.هویت قدیمی شما باید از دست برود.

اگر به افشا گری خود ادامه دهید ، در ابتدا واقعا ترسناک است ، اما بزودی

توانمند خواهید شد.چون وقتی حقیقت آشکار شود قوی تر می شوید و

غیر حقیقی میمیرد.در پی آن شخصیت ناپدید میگردد و فردیت آشکار می شود.

شخصیت از بیرون تحمیل شده و فقط ماسک است ولی فردیت واقعیت شماست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 10:42  توسط کیان دیده  | 

شهامت و ترس

بسمه تعالی

ترس ها متفاوتند اما همگی آنها انشعابات یک ترس اصلی ، شاخه های یک درخت

هستند.اسم این درخت مرگ است.شاید بدانید که این ترس و همه ترس ها در

ارتباط با مرگ اند.مرگ فقط سایه است.شاید ندانید که اگر واقعا از ورشکستگی

می ترسید ، اگر واقعا از بی پولی هراسانید ، در مقابل مرگ آسیب پذیر می شوید.

مردم پول را به عنوان حامی قبول دارند.اگرچه به خوبی می دانند سپری برای

محافظت در مقابل آن وجود ندارد.اما هنوز معتقدند باید کاری کرد.چون حداقل

شما را مشغول نگه می دارد.و مشغول بودن نوعی ناهشیاری ، نوعی اعتیاد است.

ممکن است روزنامه ای را بخوانند که از صبح تاکنون سه بار خوانده اند.آنها تنها

می خواهند درگیر باشند.چون این کار حایلی بین آنها و مرگ است.تنها ترس از مرگ

وجود دارد.تشخیص این نکته که  تمامی ترس ها انشعابات یک ترس واحد هستند ،

بسیار مهم است.چون اگر ریشه را بشناسید می توان کاری کرد.اگر مرگ اساسی

است و ترس بنیادی از مرگ ناشی می شود ، پس تنها راه بی ترسی ، تجربه درونی

آگاهی زنده است.

آیا ترس و گناه یکی هستند؟ترس و گناه یکی نیستند، ترس پذیرفته شده به آزادی

تبدیل می شود و ترس انکار شده ، پس زده و نکوهش شده به گناه تبدیل می گردد.

اما شما ترس را به عنوان بخشی از شرایط بپذیرید....

ترس بخشی از شرایط است.فقط یک بخش است .بخشی بسیار کوچک و ناچیز

و کل وسیع است.یک قطره ، یک قطره بسیار کوچک در مقابل کل ، کل اقیانوس

دچار اضطراب می شود:"ممکن است در کل گم شوم ، هویتم از دست برود" این

ترس از مرگ است .تمامی ترس ها ، ترس از مرگ است.ترس از فنا شدن است.

طبیعی است که انسان بترسد و هراسان شود.اگر این را بپذیرید، اگر بگویید

زندگی این گونه است و آن را کاملا بپذیرید، آن وقت هراس و دلواپسی فورا متوقف

می شود. و ترس ، همان انرژی که به صورت ترس در آمده بود ، از سر در گمی

در می آید و تبدیل به آزادی می شود.آنوقت درک می کنید که حتی اگر قطره در

اقیانوس  ناپدید شود باز هم در آنجا حضور دارد.در واقع بخشی از کلیت اقیانوس

می شود.آنگاه مرگ به نیروانا تبدیل میگردد.

اگر حفاظی به دور خود بکشید و خود را محصور کنید و حالت تدافعی بگیرید ،

آنگاه گناه سر بر می آورد.هر چیز واپس زده ایجاد گناه می کند.هر چیز ممنوعه

گناه بوجود می آورد.هر چیز که مخالف طبیعت انجام شود ، گناه می آفریند..

سپس احساس گناه می کنید و به خود و دیگران دروغ می گویید.

نفس همیشه از ترس ناشی می شود. و شخص دائما بی ترس نفس ندارد.

نفس نوعی حفاظ و حمایت است.چون می ترسید ، زندانی در اطراف خود ایجاد

می کنید ، که شما اینطور و آنطور ، یا این و آن هستید.بنابراین کسی جرات نمی کند

به شما صدمه بزند. از طرفی این اساسا ترس است.کار خوبی است اگر عمیقا

و به درستی به درون آن نگاه کنید.ناگهان علت اساسی را می بیند و مسائل

خیلی ساده می شوند.وگرنه مردم به جنگ با نفس ادامه می دهند.در حالی که

نفس مشکل واقعی نیست.بنابراین فقط با علائم بیماری می جنگند نه با خود بیماری .

بیماری اصلی ترس است.شما به جنگ با نفس ادامه می دهید وهدف اصلی از دست

می رود.چون نفس دشمن واقعی نیست.بلکه دشمن ساختگی است.حتی اگر برنده

شوید  چیزی که مغلوب می شود دشمن ساختگی است ، که اصلا  حیات نداردو تنها

یک صورت ظاهری است.گوئی زخم زشتی دارید که به جای درمان آنرا با زیور آلات

پوشانده اید.

بنابراین هر کسی که می ترسد، در عمق وجودش ،  در اطراف ترسش  نفس بزرگی

خلق می کند تا حجیم تر شود.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 13:42  توسط کیان دیده  |